X
تبلیغات
عروج

عروج

بسیجی مفسر اندیشمند حماسه ی حسینی است ...

دست من ......

                                           

دست من خورد به آبی که

نصیب تو نگشت

               

دست من خورد به آبی که

نصیب تو نگشت

.....................................................

اروند

با توام

چند صباحی است که تو هم بوی کربلا می دهی

فریاد یا زهرا سر داده ای

می شنوم آنگاه که تن را به صخره های سنگین می کوبی !

عظمتی داری تو ....

عظمتت را از میان سرود عشاقی که از میان توبال گشودند به وام گرفته ای ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 20:19  توسط ٍاقی   | 

خوشا آنان . . .

                                  

           خوشا انان که بر بال ملائک

نشستند و صفا کردند و رفتند

                  

خنده هاشا ن ساده بود

عشق هاشان بی ریا

و خدا صاحب خانه ی دلهاشان بود ...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 21:14  توسط ٍاقی   | 

ای بسیجی ها زمان را باد برد

                                         

ای بسیجی ها زمان را باد برد

ارزو های نهان را باد برد

شور حال جان سپردن هم نماند

بخت حتی خوب مردن هم نماند

غرق در مانداب لنگر ها شدیم

غافل از جادوی سنگر ها شدیم

از غریب موج ها غافل شدیم

غرق در ارامش ساحل شدیم

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 8:3  توسط ٍاقی   | 

هم زیارت .....هم شهادت

                                          

 

         

یا زیارت یا شهادت

هم زیارت

هم

 شهادت 

                          

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 19:40  توسط ٍاقی   | 

هر جا که پیکر تو افتد همان جا کربلاست

شهید سید مرتضی اوینی :

اما ای دل نیک بنگر که زبان رمز چه رازی با تو باز می گوید :

کل ارض کربلا و کل یوم عاشورا

یعنی اگر چه قبله در کعبه است اما :

پس به هر طرف روی کنید به سوی خدا روی اورده اید . یعنی هر کجا که پیکر دپاره ی تو بر زمین افتد ان جا کربلاست نه به اعتبار لفظ و استعاره که در حقیقت و هر گاه که علم قیام تو بلند شود عاشورا است

باز هم نه به اعتبار لفظ و استعاره

...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 19:41  توسط ٍاقی   | 

راه قدس از کربلا می گذرد ...

               

 ای همسفر....

          آهسته تر ......

                    مرا با خود ببر .......

                                                         

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 19:42  توسط ٍاقی   | 

خاطراتی از سردار شهیدترکی

 

                             

خاطرات

محمد کاظم پندار:
آنقدر خستگی ناپذیر بود که شب وروز را به هم میدوخت. عصرها اسلحه را بر میداشت و به طرف دشمن میرفت و از نیروهای دشمن شکارمی کرد.

قنبرعلی کریمی:
یکی از نیروهای تحت امردر حین نگهبانی احساس خطر میکند وشهید ترکی را خبر می سازد. ترکی پس ازبررسی اوضاع رو به رزمنده ی بسیجی میگوید ترسیدید؟ عیبی ندارد من هم میترسم ولی سعی کنید کم کم شجاعت را بیاموزید."بعد هم روی خاکریز رامسطح میکند و همانجا میخوابدتا به نیروهای بسیجی بیاموزد که باید جرئت لازم را کسب کنند.


سبزعلی کیانی:
ما از كودكي تقريباً با هم بوديم تا اينكه من از هرچگان عازم راستاب شدم. در حدود دو سال از هم جدا بوديم تا به خدمت اعزام شديم. بعد از چهارماه آموزش ايشان به گارد جاویدان انتقال يافت و من به تیپ هوابرد شيراز رفتم. سه ماه خدمت كردم و بعد فرار كردم در تهران مخفي بودم، ولي با شهيد هميشه در تماس بودم. يك روز كه به مرخصي آمده بود با من خيلی دعوا كرد. چنان عصباني شد كه مي‌خواست مرا بزند .در حالي كه در تمام اين مدت من هيچ وقت او را اینگونه در حال عصبانيت نديده بودم. اين شهيد چنان صبور و بزرگ مرد بود كه اگر بزرگترين اهانت را به او مي‌كردند، هيچ‌ وقت ناراحت نمي‌شد و با خنده جواب مي‌داد. موقعي كه سر من فرياد كشيد كه چرا از خدمت فرار كردي؟ من در جواب گفتم :من هرگز به يك فرد خائن خدمت نمي‌كنم.منظورم شاه بود. ايشان با همان روي خنده جواب دادند : شما به وطن خدمت مي‌كنيد نه به فرد. من به ايشان گفتم: شما اگر به وطن خدمت مي‌كنيد چرا جاي ديگر را انتخاب نكرديد؟ چرا رفته‌ايد گارد ؟ شهيد چنان خنده‌اي كرد كه صداي خنده‌اش مدتی طول كشيد. بعد به من گفت: داداش مسلمان بودن شماها در چشمتان است.!!شماها اسلام را از روي ديد ظاهري مي‌نگريد و همين ديد ظاهري است كه سرتان را به باد خواهد داد .درحالي كه هيچ خدمت مثبتي انجام نداده‌ايد. من دوباره گفتم :براي اينكه سرباز مخصوص خدا يگان (لقب فرعون ایران شاه خائن) نيستم. من حاضرم بميرم و سرباز گارد نشوم. ايشان دوباره خنديد و گفت: آقاي قهرمان تو، مو را مي‌بيني و من پیچش مو . من به خاطر سه چيز گارد را انتخاب كردم. اول بخاطر اينكه در آنجاي دورة تكاوري و رنجري مي‌بينم .دوم به خاطر آشنائي با فنون ديگري كه بجز سربازان گارد، سربازهاي ديگر از آن بي‌نصيب هستند. سوم آنكه با افراد كه در آنجا هستند آشنائي كامل داشته‌باشم.
من دوباره گفتم آنهايي كه در آنجا هستند تمام سر تا پا يك كرباس هستند. همه شان فدائيان شاه و خانواده او مي‌باشند. شهيد دوباره خنده‌اي كرد و گفت: آيا در دادگاه حق هم اين نظر را مي‌دهي؟ گفتم: چطور؟دستهايش را به من نشان داد و گفت تمام انگشتان من يك اندازه هستند؟ من ‌گفتم: انگشت كار خداست. ايشان گفتند: آنها هم بندگان خدا هستند. از آنجا كه من از حقيقت دور بودم چيزی از حرفهايش درك نكردم و سكوت اختيار كردم. مدتی بعد گفتم شما يك سرباز هستيد ،نمي‌توانيد از جريان داخلي گارد با خبر باشيد. ايشان گفت پس داداشت رانشناخته‌اي!! من در آنجا چنان خود را جاي كرده ام كه خود شاه بيچاره هم نمي داند چه كاري به سر ش خواهم آورد. گفتم: مثلاً چه كار؟ گفت: تازه‌گي چند بيت شعر نوشته‌ام كه خيلي پسند كرد است.
چنان مرا از خود مي داند كه حرفهاي خصوصي را هم از من پنهان نمي‌كند. ولي از آنجائي كه اين شهيد ديد وسيعی داشت، من نتوانستم درك كنم. این مواردرا كه براي شما مي‌نويسم ؛بعدازشهادت ایشان است ودر زمان حیاتش راضی به افشاء این حقایق نمی شد. بعد از دوران خدمت در سازمان برنامه وبودجه تهران استخدام شد .اوايل ماهي ده تومان حقوق مي‌گرفت تا بعد شد 400 تومان در حالي كه هفتصد تومان اجاره خانه مي داد.
هر موقع حقوق مي‌گرفت من مي‌ديدم كه مقداری ازآن را كنار مي‌گذاشت و مي‌گفت اين مال فلاني كه نام نامش را نمي‌برم چون زنده است و اين مقدار هم مال فلاني . من با او رفتم بازار و قدري چاي و پارچه ‌خريد و گفت: اين هم مال پدر و مادر و خواهر م .اين شهيد مظلوم چنان گذشت از خود نشان مي‌داد كه در بعضي مواقع من گريه مي‌كردم و مي‌گفتم: حسين تو خانه نمي‌خواهي؟ زندگي نمي‌خواهي؟ چرا قدري هم به فكر خود نيستي!! پدر شما به اندازه كافي دارد. از آن گذشته برادرانت همه پول دارند و دركويت هستند ،آنها بدهند. در جواب به من مي‌گفت: برادرانم زن‌ دارند، بچه‌ دارند و آنهايي كه زن ندارند بايد زن بگيرند و سروسامان پيدا كنند. وانگهي سوال برادر را از من نخواهند كرد.!!من به دنيا نيامده‌ام كه سربار جامعه باشم .من به دنيا آمده ام كه باري از دوش بيچاره‌گان بردارم و چون هدف اينست از خود شروع مي‌كنم و تو اگر مي‌خواهي هميشه زنده باشي كاري مي‌كنم، قدري امتحان كن و اگر سود بردي ادامه بده و اگر ضرر كردي ادامه نده. آن شهيد هميشه به من مي‌گفت: ما از خود نيستيم. ما ما ل ديگران هستيم. تو خود را بساز، كاري به ديگر نداشته باش كه چه كار مي كند تو فقط راه خدا را برو. چیزی که خدا فرموده است. اين شهيد در هيچ موقع زمان به خود فكر نمي‌کرد.اوهمیشه می گفت:دوست داشتم چنان قدرتی داشتم که ظلم را خرد مي‌كردم و حق مظلوم را مي‌گرفتم و حرفي هم كه مي‌زد ثابت مي‌كرد. براي اينكه من خدمت شما حرف‌هاي اين شهيد مظلوم را ثابت كنم به يك نمونه اشاره مي‌كنم شاهد زنده و حاضري توانيد برويد تحقيق كنيد هم فرد موردنظر را من نام مي‌برم که محفوظ است. اين شخص اوايل معتاد بود به حشيش و فرد بي‌بندوباري بود. تا اين كه روزی ديدم حسين گفت: يك مغازه خريدم. من گفتم شما اداره مي‌رويد يا مغازه داري مي‌كنيد؟ ايشان گفتند: چه ضرري دارد. من يك اداری هستم وشاید فرداي بي‌كار شوم.خوب كار مي‌كنم . بعد از مدتي متوجه شدم كه شخص موردنظر را شريك كرده است .در جائي كه ما هيچ‌گونه سنخیت ونسبتی با اين فرد نداشتیم. و اين فرد يكي از بستگانش میلياردر بود.که آن فرد را از مغازه اش بيرون كرده بود .من گفتم حسين اين كار تو خوب نيست ،مردم حرف در‌مي‌آورند. من مي‌دانم تو به خاطر خدا اين كار را مي‌كني. ولي زخم زبان مردم را چه كار مي‌كني؟ چه زحماتي كه اين شهيد مظلوم به پاي اين فرد كشيد. تا يك روز مادر همان شخص به حسين جسارت کرد!!حرف ناشایست اين زن چنان ضربه به سر من كوبيد كه هنوز هم فراموش نمي‌كنم .در حالي كه اگر حسين نبود خدا مي‌داند كه اين فرد چگونه به خاري مي‌افتاد .من چنان گريه كرده بود كه تمام چشمانم باد كرده بود. شهيد از من پرسيد چي شده است؟ من از روي ناراحتي گفتم: خدا مرا بكشد تا ديگر نه اين حرفها را بشنوم و نه كارهاي بي‌خود تو را ببينم ؛من از دست تو چه خاكي به سرم بريزم !؟شهيد خنده‌اي كرد و گفت :خاك ايران بهترين خاكهاي جهان است. چقدر مي‌خواهي تا برايت بياورم .من خيلي ناراحت بودم چون تاب و تحمل اين كه حرف پشت سر او بزنندرا نداشتم. با گريه گفتم: تو بی غیرتی!! دوباره خنده‌اي کرد و بازوانش را به من نشان داد و گفت: اين هم غیرت مگر كوري!! من دوباره گفتم: اي كاش كور بودم! اي كاش كر بودم! آخر تا كي؟ تو چرا نمي‌خواهي بفهمي! يك كس كه مي خواهد خود را چاه بيندازد، چرا تو مانع مي شوی!! فاميل او به او اعتنا نمي‌کنند! آيا او خدا را نمي‌شناسد. فقط تو يكي که ازروستای خراب شده هرچگان آمده ایی؛ خداشناس هستی. باز خنده‌اي كرد و گفت: من خدا را مي‌شناسم و تمام جانداران از گياه حیوان و انسان، همه موجود خدا هستند. تو هنوز بچه هستي! تا صدسال ديگر هم اگر عمر كني باز هم بچه هستي!! آدم اگر بخواهد با حرف مردم زندگي كند –پل بعد از رودخانه است. كسي كه به خاطر خدا كاري مي‌كند چه باك از حرف بنده‌خدا. تو هنوز خدا را نشناخته‌اي! من گفتم :آره خداشناس فقط تويي!! در جواب گفت: اگر خدا
ر امي‌شناختي مثل يك بچه به خاطر چند كلمه حرف خاله‌زنانه گريه نمي‌كردي. برو جلو آيينه قيافه خود را ببين .چنان گريه كرده‌اي كه از شکل آدميت خارج شده‌اي. بله آن شهيد مظلوم قلبي پر از مهر علي(ع) داشت. او حسين بود حسين‌وار زيست و حسين‌وار فدا شد. اينكه در ادامه خاطرات لقب مظلوم به ايشان داده‌ام براي اينكه هر تهمتی كه به ايشان مي‌زدند با خنده جواب مي‌داد.
خاطره‌ديگري كه از اين شهيد دارم ؛ آمدم شهركرد وایشان را در سپاه ملاقات كردم. بعد از احوال‌پرسي معمولي، گفتند: فلاني چه كار مي‌كند؟ منظورش همان فرد معتادی بود که شهید اورا حمایت کرده بود ونجات داده بود. گفتم: حالش خوب است. گفت: وضع مالي اش چطور؟ گفتم: تازه‌گي يك جفت فرش خريده 20 هزار تومان. گفت: نقد يا نسيه؟ گفتم: مي‌گويند نقد. چنان خوشحال شد كه بي اختيار دست به آسمان بلند كرد و گفت: خدايا شكر .بعد رو كرد به من و گفت: داداش اگر بيايي و به من بگویي كه فلاني در تهران خانه براي خود خريده است ؛بهترين مژدگاني را پيش من داري . او عاشق خدا بودو به خدا پيوست.
سبزعلی کیانی
9/11/1360


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 18:9  توسط ٍاقی   | 

وصیت نامه شهیدترکی سردار شهید استان چهار محال و بختیاری

                     

وصیت نامه

...امام رادرهرشرایطی تنها نگذاریدوحق رافدای مصلحت نکنید،چون حق باقی است ومصلحت زودگذر....خوش رفتاری کنیدکه اخلاق نیک ازصفات نیک بشریت است ودرهرجریانی قرار گرفتید؛فقط توجه شمابه خداباشدوکاری انجام دهید که خداراضی شودنه هیچکس دیگر. حسینعلی ترکی


+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 18:8  توسط ٍاقی   | 

عروج سردار اسلام شهید باقری

                  

شهادت

 

بسم رب الشهدا

 

در روز هشتم بهمن ماه 1361 همزمان با رفتن عزيمت كنندگان براي ملاقات حضرت امام (ره) ، سردار باقري جانشين فرمانده نيروي زميني سپاه به همراه 5 تن و از جمله شهيد مجيد بقايي كه در آن موقع مسئوليت فرماندهي قرارگاه كربلا را به عهده داشت در ساعت حدود 8 صبح به منطقه عملياتي والفجر مقدماتي در فكه مي روند و درون سنگري در آن منطقه اتفاق عجيبي مي افتد . در شرايطي كه آن سنگر قرار داشت بي كمترين مبالغه بسيار حيرت آور بود در حوالي ظهر با اصابت گلوله خمپاره 120 ميليمتري به درون سنگر « سردار باقري » و سردار بقايي و بعضي همسنگران دچار حادثه غم انگيزي مي شوند مجيد بقايي پاهايش قطع شده و در اثر تركشهاي زياد وارده به فاصله كمي شهيد مي شود و سردار غلامحسين افشردي معروف به حسن باقري پس از سه ساعت به شهادت رسيد در حالي كه تركشهاي زيادي به بدن او اصابت كرده بود.

آخرين كلامي كه از اين شهيد بزرگوار شنيده شد پس از ذكر شهادتين ، نام مبارك امام شهيدان حسين (ع) بود.

توكل به خداوند منان ، صبوري و شكيبايي توأم با تدبير ، بي تكلفي و بي ريايي ، ذوب در ولايت و مريد و مخلص خاندان عصمت و طهارت (ع) بودن ، استعداد و خلاقيت خارق العاده كه مي توانست ناممكن را ممكن سازد ، ذكاوت و هوشمندي بسيار قاطعيت و قدرت تصميم گيري و قبول مسئوليتهاي خطير ، كادرسازي و تربيت نيرو ، توجه به هماهنگي و وحدت نيروهاي رزمي ، شجاعت و شهامت ، قدرت بيان و استدلال قوي ، تواضع و فروتني و دهها خصال نيكوي ديگر از جمله صفات برجسته شهيد بزرگوار « سردار سرلشگر پاسدار غلامحسين افشردي » معروف به « حسن باقري » بود كه از او انسان و مسئولي قابل احترام نزد سايرين ساخته بود و موجب نفوذ در دل آنها گرداند به طوري كه همه او را نمونه و مصداقي جهت اصلاح امور خود مي دانستند.

او شهادت را لباس رجعت به آستان حق و همنشيني ميان سالار شهيدان و جوانان اهل بهشت نمود تا در جوار حضرت خاتم الانبياء (ص) از حوض كوثر حضرت زهرا (س) جرعه نوش مايه گواراي آن از دستان مبارك حضرت علي بن ابيطالب (ع) بوده و در رضوان الهي راضيه مرضيه گردد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 17:50  توسط ٍاقی   | 

سطرهاي آسماني(دست نوشته های شهید حسن باقری )

                           
سطرهاي آسماني
دست نوشته ها و يادداشت هايي از
شهيد حسن باقري
 
 
 
غلامحسين افشردي معروف به حسن باقري بي شك مغز متفكر سپاه پاسداران در سالهاي ابتدايي جنگ تحميلي بود.
بر اين ويژگي برجسته او همه فرماندهان عالي رتبه جنگ تاكيد مي كنند. شايد مهمترين فرماندهي بود كه در سال هاي بعد از شهادتش كه متاسفانه زود اومردي لاغر اندام بود و چهره اي صميمي و دوست داشتني و در عين حال جدي داشت با ريش هايي كم پشت و چشماني نافذ.
در 25 اسفند سال 1334 در تهران به دنيا آمد. وقتي پا در اين عالم خاكي گذاشت، آن قدر نحيف بود كه اميدي به زنده ماندنش نمي رفت. ولي قرار بود بماند و نقش يكي از ماندگارترين سرداران ايران را در سينه تاريخ حك كند.
غلامحسين افشردي در سال 1354 وارد دانشگاه اروميه شد تا در رشته دامپروري تحصيل كند. پس از مدتي به خاطر فعاليتهاي سياسي از آن دانشگاه اخراج شد.
با پيروزي انقلاب اسلامي به همكاري با نهادهايي مثل كميته هاي انقلاب و سپاه پاسداران پرداخت و در رشته حقوق قضايي دانشگاه تهران پذيرفته شد و با انتشار روزنامه جمهوري اسلامي به تحريريه آن روزنامه پيوست.
روز يكم مهر ماه 1359 هنوز 24 ساعت از آغاز جنگ تحميلي نگذشته بود كه عازم جبهه هاي جنگ شد. با ورود به جنگ اطلاعات و عمليات سپاه پاسداران را پايه گذاري كرد و در مدت كوتاهي اين جوان 25 ساله چنان لياقتي از خود نشان داد كه يكي از چهره هاي شناخته شده جنگ تحميلي شد.
در عمليات طريق القدس فرماندهي عمليات را بر عهده داشت و در عمليات هاي فتح المبين و بيت المقدس فرماندهي قرار گاه نصر.
درهمه اين عمليات ها يك پاي طراحي عمليات نيز بود.
پس از عمليات رمضان فرمانده قرارگاه كربلا در جبهه هاي جنوب شد و پس از عمليات محرم به جانشيني فرماندهي نيروي زميني سپاه منصوب شد و تا شهادتش كه در نهم بهمن ماه 1361 اتفاق افتاد در همين سمت بود.
او وقتي كه به شهادت رسيد، 27 سال بيشتر نداشت و در حالي تن پاكش غرق در خون شد كه براي شناسايي مواضع دشمن، پيش از عمليات والفجر مقدماتي، به همراه چند تن ديگر در سنگري در منطقه فكه به سر مي برد.
او سال 1359 ازدواج كرد و صاحب دختري شد كه نرگس نام دارد.
از حسن باقري مقدار زيادي يادداشت روزانه، دست نوشته، گزارش و ...باقي مانده است. اين مكتوبات علاه بر آن يكي از گرانبهاترين اسناد و مدارك تاريخي جنگ تحميلي به شمار مي رود، در شناخت شخصيت و انديشه هاي سياسي، نظامي و....حسن باقري بسيار قابل اهميت و توجه است.
در ميان مكتوبات او، يادداشت هاي روزانه روزنوشت جايگاه ممتازي دارد و البته گزارش هايي كه از جلسه ها و گفت و گوهاي خود با ساير فرماندهان به نگارش در آورده است و دست نوشته ها و تك نوشته هاي ديگر.
آخرين يادداشت روزانه اي كه از وي به جاي مانده است، مربوط به 5 بهمن سال 1361 چهار روز قبل از شهادت و آخرين گزارش در باره جلسه مشترك ستاد قرار گاه خاتم الانبياء ارتش و سپاه در ششم بهمن ماه همان سال سه روز قبل از شهادت است.
حسن باقري در لابه لاي مكتوباتش نقشه هايي نيز از مناطق عملياتي براي توجيه خود يا ديگر فرماندهان جنگ ثبت كرده است.
آن چه در اين مجموعه گرد هم آمده است، تكه پاره هايي است از مكتوبات حسن باقري.
ابتدا دو دست نوشته كوتاه يكي در تحليل ماجراي پيشنهاد صلح مي خوانيد كه در اواخر سال 1359 نوشته شده است. اين دست نوشته با همه كوتاهي اش تحليلي تيز بينانه است از پيشنهاد صلح و سپس دست نوشته ديگري را مي خوانيد كه حسن باقري خ-وابي را كه ديده است ، روايت مي كند. درادامه دو تكه از يادداشت هاي روزانه وي را مي خوانيد كه اولي نگاه انتقادي او را به يكي از دوستانش و نوع برخورد او را مي رساند و دومي در باره توجه او به جزئيات امور نيروهاي تحت امرش در قرار گاه كربلاست و نكته اي نيز در باره خبري كه از امام مي شنود.
پس از اين، چند يادداشت روزانه از آخرين روزهاي زندگي او را برايتان برگزيده ايم و در پايان نوشته اي از شخص ديگري پيش روي شماست كه ماجراي شهادت او را روايت مي كند با لحني صمي-مي و بي تكل-ف . اين نوشته در سررسيدي كه حسن باقري يادداشت هاي روزانه اش را مي نوشت ، در صفحه نهم بهمن روزشهادت او نوشته شده است.
بي شك آن چه در اين چند صفحه كنار هم آمده است، تنها رايحه اي است از آن جان شعله وري كه طي 28 ماه و اندي كه در جنگ حضور داشت، نامش در كنار سرداران بزرگ ايراني قرار گرفت و از جاودان مردان ايران است كه تاريخ خاطره شان را فراموش نخواهد كرد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 17:43  توسط ٍاقی   | 

گلبرگی از دفتر خاطرات شهید باقری

 گلبرگی از دفتر خاطرات شهید باقری

1- بچه را لا پنبه گذاشتند . آن قدر ضعیف بود که تا بیست روز صداش در نمی آمد . شیر بمکد. برای ماندنش نذر امام حسین کردند. به ش گفتند ? غلامِ حسین.?باید نذرشان را ادا می کردند. غلام حسین دو ساله بود که رفتند کربلا.

2- آمده بود نشسته بود وسط کوچه . نمی شد بازی کرد. هر چی چخه کردیم و با توپ پلاستیکی و سنگ زدیم ، نرفت غلام حسین رفت جلو . نفهمیدیم چی گفت ، که گذاشت رفت.

3- کلاس هشتم بود. سال چهل و هشت ،چهل و نه . فامیل دورشان با چند تا بچه ی قد و نیم قد از عراق آواره شده بود. هیچی نداشتند ؛ نه جایی ، نه پولی . هفت هشت ماه پا پی صندوق دار مسجد لرزاده شده بود. می گفت? بابا یه وام بدین به این بنده ی خدا هیچی نداره . لا اقل یه سرپناهی پیدا کنه گناه داره. ? حاجی هم می گفت ? پسرجون ! وام میخوایی ، باید یه مقدار پول بذاری صندوق. همین.? آن قدر گفت تا فامیل پول گذاشتند صندوق . همه را بدهکار کرد تا یکی خانه دار شد.

4- سر راه مدرسه رفتیم کتاب فروشی .هرچی پول داشت کتاب خرید. می خواند؛ برای دکور نمی خرید.

5- سال آخر دبیرستان بود. شب با مهمان غریبه ای رفت خانه شام به ش داد و حسابی پذیرایی کرد. می گفت ?ازشهرستان آمده. فامیلی تهران نداره. فردا صبح اداره ی ثبت کار داره. می ره ?دلش نمی آمد کسی گوشه ی خیابان بخوابد.

6- دوست های هم دانشگاهیش را برده بود باغ دماوند. تابستان گرم و جوان های شیطان. باید بودی و می دیدی چه بلایی سر خانه و زندگی آمد . آب بازی کرده بودند همه ی رخت خواب های سفید و تمیز مامان زرد شده بود .

7- خیلی مواظب برادر کوچکش ،احمد ،بود. نامه می نوشت، تلفن می کرد، بیش تر باهم بودند. حرف هاش را گوش می کرد. گردش می رفتند. در دل می کردند. همیشه می گفت ? فاصه ی سنی بابا و احمد زیاده . احمد باید بتونه به یکی حرفاشو بزنه .خیلی باید حواسمون به درسو کاراش باشه.?

8- سرباز که بود، دو ماه صبح ها تاظهر آب نمی خورد. نماز نخوانده هم نمی خوابید. می خواست یادش نرود که دوماه پیش یک شب نمازش قضا شده بود.

9- مامان و باباش دلشان می خواست پشت سرش نماز بخوانند. هرچی می گفتند، قبول نمی کرد. خجالت می کشید.

10- بیست و دوی بهمن . پادگان شلوغ بود. سربازها قاطی مردم شدند. اسلحه خانه به هم ریخته بود. گلوله های خمپاره با خرج و چاشنی پخش زمین بود. دولا شد. جمع و جورشان که کرد، گفت? اگه یکیش منفجر بشه، کلی آدم تکه تکه می شن.?جعبه ها را که چیدند، با بقیه رفتند طرف دیگر پادگان.

11- از نماز جمعه ماجرای طبس را شنیدم . چون توی سرویس خبر روزنامه بود. صبر نکرده بود ؛ صبح زود با عکاس روزنامه رفته بود طبس.

12- روزها اول جنگ کسی به کسی نبود. از سوسنگرد که برمی گشتم، استان دار خوزستان را با حسن دیدم.نمی شناختمش . هرچی سؤال می کرد، من رو به استاندار جواب می دادم. همین طور که حرف میزدم، اسم بعضی جاها را غلط می گفتم. خودش درستش را می گفت. تند تند هم از حرف هام یادداشت برمی داشت.

13- چهار ماه از جنگ می رفت. بین عراقی های محور بستان و جفیر ارتباطی نبود .حسن بعد از شناسایی گفت? عراقی ها روی کرخه و نیسان و سابله پل می زنند تا ارتباط نیروهاشون برقرار بشه. منتظر باشین که خیلی زود هم این کارو بکنن.? یک هفته بعد، همان طور شد. نیروهای دشمن در آن محور ها باهم دست دادن.

14- باشگاه گلف اهواز شده بود پایگاه منتظران شهادت . یکی از اتاق های کوچکش را با فیبر جدا کرد ؛ محل استراحت و کار. روی در هم نوشت ? 100% شناسایی، 100% موفقیت.? گفت ?حتا با یه بی سیم کوچیک هم شده  باید بی سیم های عراقی را گوش کنید. هرچی سند و نامه هم پیدا می کنید باید ترجمه بشه.? از شناسایی که می آمد ، با سر و صورت خاکی می رفت اتاقش . اطلاعات را روی نقشه می نوشت. گزارش های روزانه رانگاه می کرد.

15- ریز به ریز اطلاعات و گزارشها را روی نقشه می نوشت.اتاقش که می رفتی ، انگار تمام جبهه را دیده باشی. چند روزی بود که دو طرف به هوای عراقی بودن سمت هم می زدند. بین دو جبهه نیرویی نبود. باید الحاق می شد و ونیروها با هم دست می دادند . حسن آمد و از روی نقشه نشان داد.

16- خرمشهر داشت سقوط می کرد. جلسه ی فرمانده ها با بنی صدر بود .بچه های سپاه باید گزارش می دادند. دلم هری ریخت وقتی دیدم یک جوان کم سن و سال ، با موهای تکو توکی تو صورت و اورکت بلندی که آستین اش بلند تر از دستش بود  کاغذ های لوله شده را باز کرد و شروع کرد به صحبت.یکی از فرماندهای ارتش می گفت ?هرکی ندونه ،فکر می کنه از نیروهای دشمنه.? حتی بنی صدر هم گفت ?آفرین ! ? گزارشش جای حرف نداشت.نفس راحتی کشیدم.

17- دیدم از بچه های گردان ما نیست، ولی مدام این طرف و آن طرف سرک می کشدو از وضع خط و بچه ها سراغ می گیرد. آخر سر کفری شدم با تندی گفتم? اصلا تو کی هستی ان قدر سین جیم می کنی؟? خیل آرام جواب داد ?نوکر شما بسیجی ها.?

18- اولین بار بود کنارم خمپاره منفجر می شد همه از ماشین پریدیم بیرون حسن گفت? رود خونه رابگیرید و برید عقب، من می رم ماشینو بیارم .? تانک های عراقی را قشنگ می دیدیم . حسن فرز پرید پشت فرمان و دور زد . گلوله ی توپ و خمپاره بود که پا به پای ماشین می آمد پایین. چند کیلومتر عقب تر، حسن با ماشین سوراخ سوراخ منتظرمان بود.

19- سوار بلیزر بودیم. می رفتیم خط . عراقی ها همه جا را می کوبیدند. صدای اذان را که شنید گفت ? نگه دار نماز بخونیم.? گفتیم ?توپ و خمپاره می آد، خطر داره .?گفت ?کسی که جبهه می یاد ، نماز اول وقت را نباید ترک کنه.?

20- به رضایی و باقری گفتم ? نوارهایی که دادیم تا مکالمات بی سیم فرمانده ها را ظبط کنند ، پس ندادند. می گن محرمانه ست. خب نیت ما ثبت لحظه لحظه ی جنگه .? حسن همان موقع گفت ? اگه اینا مورد اطمینان اند ، چرا این کار را نکنن؟? از آن روز به بعد ، اسناد و مدارک و نقشه ها را بعد از هر عملیات می گرفتیم .

21- کنار هم نشسته بودند. سلام نماز را که داد، گفت ? قبول باشه.? احمد دلش می خواست بیش تر با هم حرف بزنند. ناهار را که خورند. ، حسن ظرف ها را شست . بعد از چایی ، کلی حرف زدند.خندیدند. گفت ? حسن بیا به مسئول اعزام بگیم ما می خوایم با هم باشیم. می آی ؟ ? - باشه این طوری بیش تر باهم ایم.

*** ? آقا جون مگه چی میشه ؟ ما می خوایم باهم باشیم. ? باکی؟ - اون پسره که اون جا نشسته . لاغره . ریش نداره. مسئول اعزام نگاه کردو گفت ?نمی شه .? - چرا ؟ - پسرجون ! اونی که تو می گی فرمانده س. حسن باقریه. من که نمی تونم اونو جایی بفرستم. اونه که ما رو این ور و اون ور می فرسته . معاون ستاد عملیات جنوبه.

22- نزدیک خط دشمن گرا می دادم . گلوله ی توپ و خمپاره بود ک سوت می کشید و تند و یک ریز، مثل باران بهاری می بارید . خاکریز عراقی ها به هم ریخته بود. با دوربین نگاه کردم دو نفر، برانکار به دست، از خاکریز عراقی ها سرازیر شدند. حسن راشناختم . یک سر برانکار را گرفته بود، هی دولا راست می شد و به دو می آمد.

23- نزدیک ظهر بود. از شناسایی بر می گشتیم. از دیشب تا حالا چشم روی هم نگذاشته بودیم.آن قدر خسته بودیم که نمی توانستیم پا از پا برداریم ؛ کاسه زانوهامان خیلی درد می کرد. حسن طرف شنی جاده شروع کرد به نماز خواندن . صبر کردم تا نمازش تمام شد. گفتم ? زمین این طرف چمنیه ، بیا این جا نماز بخوان .? گفت ? اون جا زمین کسیه، شاید راضی نباشه.?

24- جلسه داشتیم . بعضی ها دیر رسیدند. باقری را تا آن روز نمی شناختم دیدم جوانی بعد از خواندن چند آیه شروع کرد به صحبت . فکر کردم اعلام برنامه است. بعد دیدم قرص و محکم گفت ? وقتی به برادرا می گیم ساعت نه این جا باشن، یعنی نه و یک دقیقه نشه.?

25- کارهای گردان را سپردم به معاونم . چند روزی رفتم پایگاه  پیش حسن. مجروح بودم. حسن گفت? برو جبهه ی شوش ، پیش معاون عملیات. بگو باقری فرستاده. ? چند ماه بعد پیغام فرستاد ? بیا ببین حالا میتونی یه خط رو با یه تیپ فرماندهی کنی ؟?

26- اوج گرمای اهواز بود. بلند شد، دریچه کولر اتاقش رابست. گفت: به یاد بسیجی هایی که زیر آفتاب گرم می جنگند.

27- رفتن و ماندن بچه های جبهه معلوم نبود. فقط سه نفرمان ماندیم. بعد از آن همه غذای جبهه،شام مامان حسن خوش مزه بود؛ باقالی پلو با گوشت.سیر که شدیم، هنوز کلی غذا باقی مانده بود. حسن می خندیدکه ? من نمی دونم. باید یا بخورید،یا بریزید تو جیباتون ببرید.?

28- نمی شناختمش . گفت ? نوبتی نگهبانی بدین . یکی بره بالای دکل ، یکی پایین ، پشت تیربار. یکی هم استراحت کنه.? به ش گفتم? نمی ریم. اصلا تو چه کاره ای؟? می خواست بحث کند. محلش نگذاشتیم. رفتیم. تا دیدمش ، یاد قضیه ی نگهبانی افتادم معرفی که می کردند بیش تر خجالت کشیدم. بعد ها هر وقت از آن روز می گفتم ، انگار نه انگار . حرف دیگری می زد.

29- چراغ اتاقش روشن بود. نشسته بود روی زمین . پاش را جمع کرده بود زیرش، دفتر را گذاشته بود روی پای دیگرش. اسم گردان ها و گروهان و جاهایی راکه باید عمل کنندف جزءبه جزء نوشت؛ طرح عملیات . دو دقیقه ای بالا تا پایین چند صفحه را پر کرد . به من گفت ? طبق اینا سلاح و مسئولیت می دی.?

30- اگر بین بسیجی ها حرفی می شد می گفت ? برای این حرف ها بهم تهمت نزنید. این تهمت ها فردا باعث تهمت های بزرگتری می شه. اگه از دست هم ناراحت شدید،دورکعت نماز بخوانید بگویید خدایا این بنده ی تو حواسش نبود من گذشتم  تو هم ازش بگذر . این طوری مهر و محبت زیاد می شه. اون وقت با این نیروها میشه عملیات کرد.?

31- سه تا تیپ درست کرده بود؛کربلا امام حسین ،عاشورا و چند گردان مستقل. پشت بی سیم به رمز می گفت ? کربلا ! امام حسین اومد؟ عاشورا ! امام حسین تنها است. ? برای جا به جایی نیروها از منطقه ی آهودشت به گرم دشت می گفت ? آهو ها رو بفرستین اون جاییکه هواش گرمه .? نیروی کارکشته که می خواست  می گفت ?کنسرو پخته بفرستین ، نه خام .?

32- عملیات طریق القدس بود. بچه ها بی سیم پشت بی سیم می زدندکه ?کار گره خورده. چه کار کنیم؟? شب بود و معلوم نبود خط خودی کجاست ،خط دشمن کجا است . منتظر کسی نشد. سوار ماشین شد و رفت طرف خط.

33- کف اتاق توی یکی ازخانه های گلی سوسنگرد نشسته بود. سه نفر به زحمت جا می شدند. نقشه پهن بود جلوش. هم گوشی بی سیم روی شانه اش به توپ خانه گرا  می داد ، هم روی نقشه کار می کرد. به من سفارش کرد آب یخ به بسیجی ها برسانم.به یکی سفارش الوار می داد برای سقف سنگر ها. گاهی هم یک تکه نان خالی بر می داشت می خورد.عصری از شناسایی برگشت . می گفت ? باید بستان رو نگه داریم .اگه این ارتفاع رو نگیریم و آفتاب بزنه ، این چند روز عملیات یعنی هیچ? با این که خسته بود, دو ساعته چهار تا گردان درست کرد. خودش هم فرمانده  یکی از گردان ها . از سر شب تا صبح حسابی جنگیدند. چهار صبح بود که حسن را بی حال و نیمه جان بردند عقب. ارتفاع را که گرفتند خیال همه راحت شد.

34- نصفه شب خبرهای جور واجور از جنوب سابله می رسید. صبر نکرد. تنها رفت . تصادفش هم از بی خوابی سه روزه اش بود. چیزی می گفت . گوشم را بردم دم دهانش .

35- نصفه شب خبر های جور واجور از جنوب سابله می رسید. صبر نکرد. تنها رفت . تصادفش هم از بی خوابی سه روزه اش بود. چیزی می گفت . گوشم را بردم دم دهانش. ? کارپل سابله به کجا رسید؟ - حسن جان ! حالت خوب نیست . استراحت کن .- نه . بگو چی شد. می خوام بدونم.

36- اصرار داشت. که پیام رادیویی بفرستیم.اعلامیه بریزیم توی عراقی ها اثر داشت. هر روز توی کرخه کور کلی عراقی تسلیم می شد.

37- بعد ار عملیات ، یک سطل گرفته بود دستش و فشنگ های روی مین را جمع می کرد. می گفت ?حیفه اینا روی زمین بمونه ، باید علیه صاحباش به کار بره.?

38- افسر رده بالای ارتش عراق بود. بیست روز پیش اسیر شده بود. با هیچ کدام از فرماندها حرف نمی زد. وقتی حسن آمد، تمام اطلاعاتی را که می خواستیم دو ساعته گرفت. بچه های به شوخی می گفتند ? جادوش کردی ؟? فقط لبخند می زد. می گفت ? به فطرتش برگشت.?

39- هی می رفت و می آمد . برای رفتن به خانه دو دل بود. یادش رفته بود نان بگیرد. به ش گفتم ? سهمیه ی امروز یه دونه نان و ماسته . همینو بردار و برو. ? گفت ?اینو دادن این جا بخورم ، نمی دونم زنم می تونه بخوره یا نه.? گفتم ? این سهم توست. می تونی دور بریزی ، یا بخوری.? یکی دو باری رفت وآمد . آخر هم نان و ماست را گذاشت و رفت.

40- خیلی فرز بند پوتینش را بست. نه شب بود. باید می رفت یکی از محور ها. گفتم ? برادر حسن ! فرمانده  یه محور، خودش مهر اعزام نیرو درست کرده. حرف من رو هم گوش نمی ده. چه کار کنم؟? گفت? الان می ریم.? گفتم ?تا دارخوین سی کیلومتر راهه. فردا بریم.? گفت ? الان می ریم.? - بیدارش کن. هنز گیج خواب بود که حسن با تندی به ش گفت ?مصطفی ! چرا ادعای استقلال می کنید؟ باید زیر نظر گلف باشید. اون مهر رو بیار بینم.?مهر را که گرفت، داد به من . خودش رفت اهواز.

41- رخت خوابش دو تا پتو سربازی بود. همینطور که دراز کشیده بود، با صدای بلند می خندید. ? یه کمی یواش تر. بغل دستتون اتاق فرمان دهیه . ? بابا عراقی ها اومده اند تو مملکت ما می خندن، ما سر جا مون نمیتونیم بخندیم؟

42- ترکش ها که به آب می خورد، ماهی ها می آمدن بالا .تقریبا هر روز بساط ماهی کباب به راه بود. ماهی دشتی از سقف سنگر آویزان بود. بوی ماهی که به گربه خورد ، روی دوتا پا بلند شد. بدنش را حسابی کش داده بود. حسن هم دوربین عکاسی گردنش بود، عکسش را انداخت. زیر شیشه ی میزش عکس های قشنگی داشت، همه کار خودش . انگار کارت پستال .

43- نوشتن یاد داشت روزانه را اجباری کرده بود.می گفت? بنویسید چه کارهایی برای گردان، تیپ  واحد و قسمتتون کردید. اگه بنویسید، نفر بعدی که میآد می دونه چه خبره. ان موقع بهتر می تونه تصمیم بگیره.?

44- گزارش های شناسایی رفت بچه ها را با دقت می خواند . یک جاهایی خط می کشید و چیز هایی مینوشت. گفت ? این جا نوشتی از دست چپ تیر اندازی شد. یعنی چپ خودت یا دشمن؟ شما روبه روی هم دیگه اید، باید از قطب نما استفاده کنید. سعی کنید جهت ها را از روی قطب نما بنویسید.?

45- تعداد نفرات هر تیپ ، گرداتن، گروهان و دسته رانوشت.با توپ و تانک غنیمتی هم گردان زرهی درست کرد. ده دوازده تا گردان ، شد بیست تا تیپ . می گفت ?برای تازه واردهای جنگ هم جزوه ی آموزشی می خواهیم.نیروها باید تشکیلاتی فکر کنند. بسیجی هایی که بر می گردند شهر باید گروهان و گردان هر مسجد رادرست کنند اعزام مجدد ها هم باید برگردند به یگان های خودشان، مثل مسافری که برمی گردد به خانه ش. این طوری سازمان رزم درست و حسابی داریم.?

46- فرمان ده یکی از لشکرهای ارتش بود. طرح های حسن را که می دید.می گفت? این باقری انگار چند سال دانشکده ی افسری بوده.طرح هاش کلاسیکه.حرف نداره.?

47- چند تا بسیجی کنار جاده منتظر ماشین بودند. حسن گفت ?ماشینو نگه دار اینا رو سوار کنیم.? به شان گفت ? اگه الان فرمان دهتون رو می دیدید ، چی می گفتید؟? یکیشان گفت? حالا که دستمون نمی رسه، اما اگه می رسید می گفتیم آخه خدار و خوش می یاد تو این گرما پیاده بریم؟ تازه غذاهایی که برامون می آرن اصلا خوب نیستو...? حسن با خنده گفت ? می گم رسیدگی کنن. دیگه ؟? آن ها هم می گفتند و می خندیدند. به مقرشان که رسیدیم، پیاده شدند رفتند.

48- مقدمات عملیات فتح المبین را می چید. از بس ضعیف شده بود زود از حال می رفت. سرم که می زدند،کمی جان می گرفت و پا می شد. کمی بعد دوباره از حال می رفت، روز از نو روزی از نو.

49- بچه ها خسته بودند، خط هم شلوغ . بسیجی سن و  سال داری بود. به بهانه ی بردن مجروح، راه افتاد برود عقب . حسن سرش داد زد ?هی حاجی! کجا ؟ ننه ات را می خوای؟ اگر دلت شیر می خواد ، بگم برات بیارن.? طرف خنده اش گرفت. حسن را بغل کرد و برگشت خط.

50- از خستگی هر کس طرفی ولو بود. از خط برگشته بودند و منتظر برگه های مرخصی حسن وسط آسایشگاه با صدای بلند گفت ? برادرا ! فرمان ده عملیات جنوب اومده ، می خواد صحبت کنه . همه تو محوطه جمع شید ! ? به هم می گفتند ?این همونیه که بیدارمون کرد. پس کو فرمان ده عملیات جنوب ؟ ? بعد از حرف هاش ، بچه ها قید مرخصی رفت را زدند و شدند نیروی احتیاط.

51- زمین زیر گلوله های توپ می لرزید . رو به رو ؛ ردیف تانک های عراقی . گوشه ی خاکریز با چند تا بسیجی نشست دعای توسل خواند.

52- - امام صادق اشاره می کرد، اصحابش می رفتند توی تنور داغ . بسیجی ها هم این جوری اند . منطقه ی دشمنه ، تاریکه ، سی کیلومتر پیاده روی داره ، با همه ی موانع . اما بسیجی ها می رن . هر جا حرف بسیجی ها بود، می گفت ?این ها پدیده ی جدید خلقتند .?

53- دیشب رفته بودند شناسایی . امشب می گفتند ? دیگه نمی ریم. فرماده گردان گفته یه شب برید ، اونم برای این که شب حمله گردان رو ببرید.? سرشان داد کشید ? پس فردا عملیات داریم. حرف گردان و تیپ نیست، حرف اسلامه.شما شرعا مسئولید امشب هم خلاف کردید نرفتید. برید واقعا استغفار کنید. حالا پاشید زودتر راه بیفتید، به بچه ها برسید!?

54- حسن به ش گفته بود برود خط ، ولی تازه بیدار شده بود و خواب آلود حرف می زد. از دستش عصبانی بود. می گفت ?چی به ت بگم ؟ اعدامت کنم ؟ یا گوشت رو بگیرم بگم آقا برو گم شو؟ چه قدر بگم فلانی برو دنبال فلان کار ؟ وقتی نمی رید، خودم مجبورم برم. هی باید بگم آقای ایکس برو با آقای ایگرگ هماهنگی کن. تو رو به امام زمان باهم بسازید ! تو کوتاه بیا. بذار بگن فلانی کوتاه اومد . اصلا بابا ما به بهانه ی جنگ وگردان وخاک ریز باهم رفیق شدیم تا هم دیگه رو بسازیم.?

55- پشت بیش تر نامه هایی که می رسید نوشته بود? اهواز ? گلف ? حسن باقری .? بچه هایی که مرخصی می رفتند خیلی براش نامه می نوشتند.

56- می گفت ? فرمان ده تیپ گفته توپ صد و هفت نداریم که بدیم . حالا چه کار کنیم؟? تند گفت ? یعنی چی که نداریم؟ اگه می خوان گربه برقصونن، ما هم بلدیم. بابا جنگه ، سمج باشین. برو به اون فرمانده پدر سوخته بگو اگه ندی ، گردان برای عملیات نمی آرم .اون وقت ببین داره بده یا نه؟ ?

57- تیر بار عراقی ها همه را کلافه کرده بود. آمده بود پشت خاکریز نقشه را پهن کرده بود و فکر می کرد.کسی باور نمی کرد فرماده لشکر آمده باشد خط.

58- برگشتنی موتورش خراب شد. بیابان و گرما کلافه ش کرده بود. باید زودتر فرم های شناساییش را می نو شت. حسن گزارش را که می خواند ، زیر چشمی نگهش کرد. برگه ها را پس داد و گفت ? معلومه خسته بودی . دوباره بنویس ، ولی این دفعه با حوصله ، با دقت.?

59- از سنگرش خوب می شد، عراقی ها را شناسایی کرد. ولی دو پاش را کرده بود توی یک کفش که ? نه . نمی شه .? جوشی شدم داشتم می گفتم ? بابا! این فرماده دهته  حسن...? ، که آستینم را کشید و گفت? ولش کن! می ریم یه جا دیگه بذار راحت باشه.?

60- عصر بود که از شناسایی آمد.انگار با خاک حمام کرده بود. از غذا پرسید. نداشتیم. یک از بچه ها تندی رفت ، از نزدیکی شهر چند سیخ کوبیده گرفت . کباب ها را که دید ، داد زد ? این چیه ؟? زد زیر بشقاب و گفت? هرچی بسیجی ها خورده  ، از همون بیار. نیست، نون خشک بیار.?

61- از کردستان آمده بودند. حسن نقشه را به دیوار زد و شروع کرد ? این جا بلتای پایین ، این بلتای بالا ، اینم دهلیز شاوریه ... ? متوسلیان با دست یواش به همت زد و جوری گفت که باقری بشنود ? حاجی ! اینا رو نقشه می جنگن یا رو زمین؟?بردشان منطقه و گفت اینجا غرب نیست . تپه و قله هم نداره. زمین صافه. بچه های شناسایی چند ماه وقت گذاشتن تا این نقشه های یک پنجاه هزارم رو درست کردند. ? حساب کار دستشان آومد که جنوب چه طوری است.

62- ده روز پیش گفته بود جزیره را شناسایی کنند ، ولی خبری نبود. همه ش می گفتند ? جریان آب تنده ، نمی شه رد شد. گرداب که بشه، همه چیز رو می کشه تو خودش. ? -خب چه بکنیم؟ می خواید بریم سراغ خدا بگیم خدایا آب رو نگه دار؟ شاید خدا روز قیامت جلوت رو گرفت، پرسید تو اومدی ؟ اگه می اومدی ، کمک می کردیم. اون وقت چی جواب می دی؟ - آخه گرداب که بشه.. . ? همه ش عقلی بحث می کنه. بابا تو بفرست، شاید خدا کمک کرد.

63- بهانه می آور . امروز و فردا می کرد. می گفت? من اکه الفبای توپ رو نمی دونم ، نمی تونم ادعا کنم توپ راه می اندازم. ? حسن از دستش کلافه شده بود. عصبانی گفت? برو ببین اینایی که الفبای توپ رو بلدند، از کجا یاد گرفتند .الفبا نداره که تو هم . گلوله رو بنداز توش، بزن دیگه . حالا فکر کرده قضیه یه فیثاغورثه! ? - آخه باید بدونم مکانیسمش چیه ؟ چند نفری که بودند خنده شون گرتف. حسن ریز خندید ?مکانیسم مال شیرینیه ، بابا . قاطی نکن.?

64- تو یکی از اتاق های سه در چهار تاریک گلف جلسه داشتند. متوسلیان ، خرازی ، ردانی پور و همت و ... خیلی سرو صدا می کردند. از تدارکات بگیر تا طرح عملیات و گله از آموزش بسیجی ها . حسن به شان گفت ? می خواید بریم آمریکا از تکاورایی آموزش دیده ی قوی هیکلشون براتون بیاریم؟ بابا باید با همین بچه بسیجی های شهری و دهاتی کار کنید. اگه می تونید، این ها را بسازید. ? فقط حسن حریفشان بود.

65- بچه ها از این همه جابه جایی خسته شده بودند. من هم از دست بالایی ها خیلی عصبانی بود. به حسن گفتم ? دیگه از جامون تکون نمی خوریم، هرچی می شه ، بشه . بالاتر از سیاهی که رنگی نیست.?حسن خیلی شمرده گفت? بالاتر از سیاهی سرخی خون شهیده که رو زمین می ریزه.? گفتم ?خسته شدیم قوه ی محرکه می خوایم.? دوباره گفت? قوه ی محرکه خون شهیده.?

66- خرمشهر رو به رومان بود. نصفه های شب با حسن از کارون رد شدیم. به چند قدمی گشتی های عراقی رسیدیم . حسن با دقت سنگر ها و جابه جایی دشمن رادید. گفت? مثل اینکه هیچ تغییری نداده ن. ? گفتم ? پس بار اولت نیست که می آیی این جا؟? گفت ? نه. از عملیات فتح المبین دارم می آم و می رم. الان خیالم راحت شد، معلومه هنوز متوجه جابه جایی های ما نشدند. عملیات بیت المقدس را باید زود تر شروع کنیم.?

67- با این که بچه های شناسایی تی تیش مامانی نبودند، اما تاول پاها خیلی اذیتشان می کرد. حسن با سوزن تاول هاشان را ترکاند. گفت? باند پیچی کنید. شب دوباره باید برید شناسایی.?

68- پیش نهادشان برای آزادی خرمشهر ، جنگ شهری و کوچه به کوچه بود . حسن گفت? نه. اول شهر را محاصره می کنیم، بعد عراقی ها را تو خناب اسیر می کنیم.? صف طولانی اسرا رد می شد؛ روی دست هاشان زیر پوش های سفید.

69- تک عراقی های نزدیک پل خرمشهر شدید بود و فرمان ده خط با حسن چند متر عقب تر ، توی یک گودال ، گرم بحث . ? آقا من می گم همه برگردند عقب. ? بابا تو برو قرارگاه ، جای من. فرماندهی تیپ با خودم. همه همین جا می مونیم. جنگ خلاصه شده تو همین محور . اگه عقب بیاییم که یعنی شکست عملیات.

70- گنبد سوراخ سوراخ مسجد جامع خرمشهر دیده می شد. تانک و نفر برهای عراقی سالم تو بیابان جا مانده بود. بچه ها می خواستند غنیمت بگیرندشان ، حسن پشت بی سیم گفت ? همه شو آتیش بزنید. دود و آتیش ترس عراقی ها را چند برابر می کنه. زود تر عقب نشینی می کنند.?

71- به دو می آمد قرارگاه ، بی سیم را برمی داشت ، وضعیت را می پرسید و می رفت. موقع عملیات خواب و خوراک نداشت. گرسنه که می شد، هرچه دم دست بود می خورد؛ برنج سرد یا نصف کنسروی که یک گوشه مانده ، یا نان خشک و مربا.

72- همهمه ی فرماندها در قارکه بلند بود که ?عملیات متوقف بشه.? حسن یک دفعه قرمز شد و با عصبانیت داد زد ?خجالت نمی کشید ؟ بیست روزه که به مردم قول دادیم خرمشهر آزاد می شه. ما تا آزادی خرمشهر این جاییم.?پس فردا خرمشهر آزاد شده بود.

73- یک روز قبل از اذان صبح رفتم وضو بگیرم. دیدم تنهایی دستشویی های مقر را می شست. گاه هم ، دور از چشم همه ، حیاط را آب و جارو می زد.

74- فرم گزارش را که خواند ، گفت ? آقا جون وقتی می گم خودت برو شناسایی ، باید خودت بری ، نه کس دیگه ای رو بفرستی.? نمی دانم از کجا فهمیده بود که خودم نرفته ام شناسایی .

75- بعضی ها خسته که می شدند ، جا می زدند. از محل خدمتشان شاکی بودند . حسن به شان می گفت ? می خوای تو بیا جای من فرماندهی ، من می رم جای تو . خوبه؟?طرف دیگر جوابی نداشت . سرش را می انداخت می رفت.

76- من تو اعزام نیرو بودم. دم وضو خانه . خیلی وقت ها موقع اذان می دیدم آستین هاش را بالا زده و روی صندلی کنار در نشسته . می گفت ? بچه ها مواظب باشید ! مشتری های شما همه بسیجی اند. یه وقت تند باهاشون حرف نزنید.?

77- ? نمی شه ? تو کار نیارید. زمین باتلاقیه که باشه برید فکر کنید چه طور میشه ازش رد شد. هر کاری راهی داره.

78- حرفشان این بود که قرار گاه برنامه ریزی درست و حسابی ندارد. نیرو را مثل مهره ی شطرنج جا به جا می کند . می گفتند ? نیرو مگر چه قدر توان داره ، بچه ها مرخصی می خوان.منطقه باید تعیین تکلیف کنه.? از دستشان عصبانی بود. ? تیپ و لشکر مگه وزارت خونه ست؟ بابا هیچ کس غیر از خودتون جنگ رو پیش نمی بره . اگه فکر می کنین منطقه می گه قضیه رو بررسی می کنیم و کادر می فرستیم، نه خیر هیچ چی نمی شه . محکم می گم باید برگردید و خودتون کارها رو درست کنید . همین.?

79- ساعت دو سه نصفه شب بود. کالک را گذاشت و گفت ? تا صبح آماده ش کنید.? کمی مکث کرد و پرسید ? چیزی برا خوردن دارید؟? گوشه ی سنگر کمی نان خشک بود همان ها را آب زد و خورد.

80- همه ی کارهاش تند و تیز بود. حتی رانندگی کردندش . به دژبانی که رسیدیم ، به من اشاره کرد و خیلی جدی گفت ? فرماده عملیات جنوبه .? دژبان در را باز کردند. وقتی رد شدیم ، باز شوخی و خنده اش شروع شد. ? فرمان ده عملیات جنوب.?

81- خودش رفته بود سرکشی خط . خاک ریز بالا نیامده ، لودر پنچر شده بود. سراغ فرمانده گردان را هم از ستاد لشکر گرفت.خواب بود. ? یعنی چی که فرماده گردان هفت کیلومتر عقب تر از نیروها شه؟ اگه قراره گردان با بی سیم هدایت بشه، از مقر تیپ این کار رو می کردیم. وقتی فرمانده گروان از پشت بی سیم می گه سمت راست فشاره ، فرمان ده گردان باید با گوشت و خونش بفهمه چی می گه . باز توقع داریم خدا کمک کنه. این جوری نمی شه. فرمانده گردان باید جلوتر از همه باشه.?

82- از پشت خط باید فرماندهی می کرد. اما قرار را که برده بود توی خط. بچه ها نرسیده بودند. پشت خاکریز ، یک گردان هم نمی شدیدم.هم با کلاش تیراندازی می کرد، هم با بی سیم حرف می زد.

83- تانک های عراقی داشتند بچه ها را محاصره می کردند. وضع آن قدر خراب بود که نیروها به جای فرمانده لشکر مستقیما به حسن بی سیم می زدند. ? همین الان راه می افتی، می ری طرف نیروهات ، یا شهید می شی یا با اونا برمی گردی. خیلی تند و محکم می گفت.- اگه نری باهات برخورد می کنم . به همه ی فرماده ها هم می گی آرپی جی بردارند مقاومت کنن. فرمان ده زنده ای که نیروهاش نباشن نمی خوام.

84- اگر هوا روشن می شد، بچه ها درو می شدند. همه شان از خستگی خواب بودند. با سر و صدا بچه ها را بیدار کردند. باقری و رشید دست و پای بعضیشون رو می گرفتند که از سنگر بذارن بیرون.بیدار که می شدند می گفتند ?وسایلمون ؟? . حسن می گفت ? شما برین عقب ، یه کاریش می کنیم.? رنگ صورتش پریده بود. اشک می ریخت . مدام می گفت ?من فردا جواب مادرای اینا رو چیبدم؟?

85- توپش پر بود. هه ش می گفت ? من با اینا کار نمی کنم.اصلا هیچ کدومشون رو قبول ندارم. هرچی نیوی با تجربه ست ، گذاشتن کنار . جواب سلام نمی دن به آدم.? آرام که شد حسن به ش گفت ? نمی تونی همچین حرفی بزنی. یا بگی حالا که آقای ایکس شده فرمانده ، ما نستیم.اگه می خوای خدا توفیق کارهات رو حفظ کنه، هیچ کاری به این کارا نداشته باش.اگه گفتن برید کنار، می ریم .خدا گفت چرا رفتی؟ می گیم آقای ایکس مسئول بود گفت برو، رفتیم .? دیگه عصبانی نبود. چیزی نگفت . پا شد و رفت.

86- گردان محاصره شده بود. تانک ها از روی بچه ها رد شدند. فقط هشتاد نفر برگشتند . عصبانی عصبانی بود. می گفت ? مگه نگفتن اون گردانی که هشت کیلومتر پیش روی کرده ، سریع بگین بیاد عقب؟ گفتید اومده . چرا فرمانده لشکر و گردان اجتهاد می کنن گردان بمونه ؟ عملیات تموم شد، یه کلمه به ما نگفتید بابا این گردان محاصره س . ما می گیم ساعت نه و نیم اسم رمز رو می گیم . نگو دو ساعت و نیم گذشته ،نیرو حرکت نکرده ؛ شما هم لازم نمی بینی یه اطلاع بدی . چه قدر تا حالا گفتیم گزارش اشتباه برامون مسئله داره؟? چند لحظه ای هیچ کس حرفی نمی زد . همه ساکت بودند. گفت ? از وقتی این خبر رو شنیدم ، به خدا کمرم شکسته .?

87- عملیات رمضان تازه تمام شده بود. همه خسته بودند . حسن وسایلش را می گشت ؛ دنبال چیزی بود . گفتم ? چی می خوایی؟? گفت ? واکس . می خوام کفشامو واکس بزنم، باید بریم جلسه .?

88- سی چهل درصد نیروهای تیپ شهید شده بودند؛ بقیه هم می خواستند برگردند. این جوری همه باید عوض می شدند؛ چه ستاد، چه طرح و برنامه و چه مهندسی. حسن گفت? خب ، کی می مونه تو تیپ ؟ این طوری باید هر سه ماه یک تیپ درست کنیم،که فقط اسمش تیپه . بابا! جنگیدن موقتی نیست . باید با جنگ اخت شد. جنگیدن برای سپاه واجب عینی صد در صده به تک تک شما هم احتیاجه . کادر تیپ باید ثابت باشه. غیر از این راه دیگه ای نیست.?

89- رفته بودیم شناسایی . فاصله ی ما با نفربرهای عراقی کمتر از صد متر بود. از بالای خاکریز خط عراقی ها را نگاه می کردم . هرچه می دیدم، می گفتم . یک دفعه حسن گفت ? زود بیا پایین بریم ? شصت هفتاد متر دور نشده بودیم که یک خمپاره خورد همان جا .

90- باید می رفت تهران . فرمان ده ها جلسه داشند. خانمش را بردند بیمارستان. هرچه گفتم? بمان، امروز پدر می شی. شاید تو را خواستند.? گفت ?خدایی که بچه داده،خودش هم کاراش رو انجام می ده.?

91- طرف وقتی رسید که دفتر مخابرات بسته بود. حالش گرفته شد . با اخم و تخم نشست یک گوشه . ? چرا اینقدر ناراحتی. چی شده ؟ - اومدم تلفن بزنم. می بینی که بسته اس. ? خوب یا بریم از دفت فرماندهی تلفن کن. ? فرمان دهت دعوا نکنه. برات مشکل دست می شه ها. ? نه ، تو بیا . هیچی نمی گه . دوستیم باهم. می گفت ? مسئول تداکتم. اگهنرومبچه ها کارشون لنگ می مونه.? - نگران نباش . می رسونمت. ? تو چه کار می کنی این جا ؟ اسمت چیه ؟ - باقر . راننده ی فرمان ده ام . بچه ی میدون خراسونم. ? اسم تو چیه ؟ بچه ی کجایی ؟ - مهدی. منم بچه ی هفده شهریورم. ? پس بچه محلیم. کلی حرف زدند، خندیدند. وقتی می خواست پیاده بشه ، به ش گفت ? اخوی ،دعا کن ما هم شهید بشیم.?

92- حسن مزه می ریخت . با بگو و بخند صبحانه می خردند . می خواست عکس بگیره . به جعفر گفت ? بذار ازت یه عکس بگیرم ، به درد سر قبرت می خوره .? بعد گفت ? ولی دوربین که فیلم نداره.? - آخه می گی فیلم نداره. اون وقت می خوای ازم عکس بگیری؟ گفت ? خوب اسلاید می شه برای جلو تابوتت. خیلی هم قشنگ می شه.?

93- داشتم براین نماز ظهر وضو می گرفتم، دست ی به شانه ام زد. سلام و علیک کردیم. نگاهی به آسمان کرد و گفت? علی ! حیفه تا موقعی که جنگه شهید نشیم. معلوم نیست بعد از جنگ وضع چی بشه. باید یه کاری بکنیم . ? گفتم ?مثلا چی کار کنیم؟? گفت ? دوتا کار ؛ اول خلوص،دوم سعی و تلاش .?

94- دیر می آمد ، زود می رفت  وقتی هم که می آمد چشم هاش کاسه ی خون بود . نرگس برای باباش ناز می کرد. تا دیر وقت نخوابید . گذاشتش روی پاش و بابایی خوند تا می خواست بگذاردش زمین ، گریه می کرد. هرچی اصرار کردم بچه رابده، نداد . پدر و دختر سیر هم دیگر را دیدن.

95- فرمان ده های تیپ ها بودند؛ خرازی ، زین الدین ، بقایی و.... حرف های آخر را زدند و شب حمله مشخص شد. حسن شروع کرد به نوحه خواندن. وقتی گفت ? شهادت از عسل شیرین ترست? هق هقش بلند شد. نشست روی زمین و زار زد. از اول روضه رفته بود سجده . کف سنگر سه تا پتو انداخته بودند. سر که برداشت از اشک ، تا پتوی سوم خیس شده بود.

96- باران تندی می بارید. خیس آب شده بود. آب رود خانه تا روی پل بالا آمده بود. بچه ها باید برای عملیات رد می شدند. خودش آمده بود پای پل ، بجه ها را یکی یکی رد می کرد.

97- تا رکعت دوم با جماعت بود.نماز تمام شد، اما حسن هنوز وسط قنوت بود.

98- مثل همیشه صبح زود نرفت . ناخن های نرگس را گرفت. سر به سرش گذاشت و بازی کرد. می گفت ? ببین پدر سوخته چه قدر شیرین شده. خودشو لوس می کنه .? یکی دوبار رفت بیرون،دوباره برگشت . چند تا کاست داد و گفت ? حرف های خوبی داره. گوش کن، حوصله ات سر نمی ره.? همیشه می گفتم ? به دوستات بگو اگه شهید شدی، من اولین نفری باشم که باخبر می شم.? از صبح اخبار گوش نکرده بودم . دوستم تلفن کرد و گفت ? اخبار گفته چند نفر شهید شدند.اسم مجید بقایی رو هم گفتن.نفر اول را نشنیدم کیه .? نخواستم باور کنم نفر اول غلام حسین است.

99- روزهای آخر بیش تر کتاب ? ارشاد ? شیخ مفید را می خواند . به صفحات مقتل که می رسد، های های گریه می کرد. هرچه گفتند ?تو هم بیا بریم دیدن امام? گفت ? نه، بیام برم به امام بگم جنگ چی ؟ چی کار کردیم ؟ شما برید، من خودم تنها می رم شناسایی ? گلوله ی توپ که خورد زمین ، حسن دستی به صورتش کشید . دو ساعتی که زنده بود، دائم ذکر می گفت. فکر نمی کردم که دیگه این صدا را نشنوم.

100- بلند بلند گریه می کردند . دخترش را که آوردند، گریه ها بلند تر شد. شانه های فرمانده سپاه می لرزید. بازوش را گرفتم گفتم ? شما با بقیه فرق دارین. صبور باشین.? طاقتش طاق شد . گفت ?شما نمی دونین کی رو از دست دادیم. باقری امید ما بود، چشم دل وامید ما....?
 

منبع:

کتاب باقری                        انتشارات روایت فتح

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 17:40  توسط ٍاقی   | 

شهید باقری

                         

سرلشكر صفوي:

شهيد "باقري" نابغه دوران جنگ تحميلي بود

خبرگزاري فارس: سرلشكر صفوي ويژگي بارز شهيد باقري را نبوغ ذاتي وي عنوان كرد و گفت: حسن باقري جزو طراحان بزرگ عمليات‌هاي مهمي از جمله شكست حصر آبادان، فتح‌المبين و آزادسازي خرمشهر بود.

به گزارش خبرنگار دفاعي خبرگزاري فارس، سرلشكر سيد رحيم صفوي دستيار و مشاور عالي فرمانده معظم كل قوا در امور نيروهاي مسلح، عصر امروز سه‌شنبه در مراسم بزرگداشت شهيد حسن باقري كه در دانشگاه شاهد تهران برگزار شد، بزرگترين رخداد كشور پس از پيروزي انقلاب اسلامي را وقوع جنگ 8 ساله تحميلي عليه ايران عنوان كرد و گفت:‌ جنگ تحميلي از اين جهت يك رخداد كم‌نظير است كه برخلاف روال هميشگي كه قدرت‌هاي زورگو، هميشه بر كشورهاي كوچك غلبه پيدا مي‌كردند، در ايام دفاع مقدس اين روال شكسته شد و ملت قهرمان ما با رهبري حكيمانه و الهي حضرت امام (ره)،‌ نه تنها مديريت جنگ، بلكه مديريت جهان را عهده‌دار شد و توانست بر ائتلاف جهاني كه پشت ‌سر رژيم بعثي عراق قرار داشت، پيروز شود.
سرلشكر صفوي تأكيد كرد:‌ 8 سال جنگ تحميلي نه تنها در سطح منطقه، بلكه بر جهان اسلام و جهان بشريت نيز تأثير گذاشت.
فرمانده سابق سپاه‌ پاسداران انقلاب اسلامي خاطرنشان كرد: هر چند در ايام دفاع مقدس حدود يك ميليون رزمنده جوان در خط مقدم مي‌جنگيدند اما اين جبهه‌ها عمقي داشت كه اين عمق، همان خانواده آنها، مدارس، دانشگاه‌ها و پدران و مادران اين رزمندگان بودند.
وي تأكيد كرد: حماسه‌اي كه اين پدران و مادران در حمايت از امام راحل آفريدند در تاريخ ايران بي‌سابقه بود.
صفوي همچنين با ذكر خاطراتي از شهيد حسن باقري، وي را نابغه جنگ تحميلي دانست و گفت:‌ در حالي كه در اوايل جنگ، جبهه‌هاي جنوب هيچ سر و ساماني نداشت، اين شهيد بزرگوار به همراه ديگر فرماندهان، به ساماندهي مناطق عملياتي پرداخت و اولين كاري كه در جبهه جنوب شكل گرفت، ايجاد ستاد عمليات جنوب بود.
فرمانده ستاد عمليات جنوب در ايام دفاع مقدس افزود:حسن باقري به عنوان مسئول اطلاعات اين ستاد، بنيان‌گذار بخش اطلاعات نظامي سپاه بود كه با هوش و درايت بالاي خود توانست اين بخش از سپاه پاسداران را تأسيس كند.
صفوي يادآور شد: حسن باقري كه به حق بايد او را يكي از نوابغ جنگ تحميلي بدانيم جزو طراحان بزرگ عمليات‌هاي مهمي از جمله شكست حصر آبادان، فتح‌المبين و آزادسازي خرمشهر بود.
مشاور عالي فرمانده كل قوا ايمان،‌اراده، شجاعت و قدرت تصميم‌گيري بالا را از ديگر خصايص اين فرمانده شهيد سپاه اسلام دانست و گفت:‌ امروز دفترچه خاطرات حسن باقري يكي از بهترين اسناد مربوط به دفاع مقدس است.
وي خاطرنشان كرد: شهيد باقري علاقه زيادي به كادرسازي و تربيت نيروهاي رزمنده براي فرماندهي داشت كه مي‌توان به شهيد مهدي زين‌الدين به عنوان يكي از شاگردان وي اشاره كرد كه بعدها به فرماندهي لشكر 17 علي ابن ابيطالب(ع) رسيد.
صفوي، شهيد باقري را مظهر عاطفه، عشق و محبت دانست و تأكيد كرد: هركس مي‌خواهد به لطافت طبع شهيد باقري پي ببرد بايد عكس‌ها و دست‌نوشته‌هاي او را كه هميشه دوربيني بر دوش خود داشت، ببيند.
در ادامه اين مراسم مادر شهيد حسن باقري نيز در سخنان كوتاهي به ذكر خاطرات كودكي اين شهيد بزرگوار پرداخت و از دست‌اندركاران برپايي اين مراسم تشكر كرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 12:19  توسط ٍاقی   | 

آه من از کاروان جامانده ام...

اه من جا مانده ام

من  شـهـیـدان را کجا  پیدا  کنم ؟            من کجا این عقده ها را وا کنم ؟
بـغـض را نـشکن اگر اهـل  دلـی            آه تا  کی از شـهـیـدان  غافلی ؟!
شوق  رفـتـن را دل  مـن سرنبرد            حـیـف مـا را تـرکـشـی آخـر نبرد
دوستان رفـتند و تـنـها مانـده ام              آه مــن از کــاروان جــامــانـده ام

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 9:12  توسط ٍاقی   | 

سخنرانی (شهید باکری )

                

             

                        سخنرانی شهید مهدی باکری

بسم الله الرحمن الرحیم

ان الله اشتری من المومنین انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه یقاتلون فی سبیل الله فیقتلون و یقتلون وعدا علیه حقا فی التورات و الانجیل و القرآن و من العهد …

خداوند مال و جان مومنین را در ازای بهشت خریداری كرده است آنهایی كه در راه خدا جهاد می كنند و دشمنان دین را میكشند و خودشان در راه دین شهید می شوند این وعده از طرف خداوند كه درتورات و انجیل و قرآن یاد شده است. چه كسی باوفاتر از خدا در عهد خود ای اهل ایمان به هم مژده بدهید در این معامله ، معامله با خداست كه سعادت بزرگی است .

بنده در اول صحبت اجازه می خواهم از روحانیت این مجلس ، خانواده شهدا و برادران عزیز و مردم ایران بخصوص تبریز . در این مجلس صحبت كردن خیلی دشوار است ولی شاید بتوانم در مورد شهدا و عظمت و والایی آنها صحبت كنم . شاید این جملات تازگی داشته باشد به دلیل این كه بیانم رسا نباشد از شما عذرخواهی می كنم چون من سخنران نیستم . در دو قسمت اول در مورد جنگ و ثمرات آن و دوم در مورد عملیات والفجر چهار و جوانان شما در عملیات پیش و الان چه كرده اند .

گمان می كنم در قسمت اولی كلی و قسمت دوم را جزئی تر صحبت كنم . رسالت یك مسلمان همان رسالت انبیا خداست . رسالت دیگر پرچم اسلام را برافراشته نگاه داشتن و جهاد در راه خدا در مقابل همه آفاتی كه دین را تهدید می كند، خدا پیامبران خود را به ویژه حضرت محمد(ص) و ائمه اطهار و این رسالت را برای ما روشن كرده و زندگی آنان هم نشان دهنده این رسالت است . بنابراین مبارزه در راه دین و حفظ دین و اسلام و پرچم لااله الا الله یك تكلیف لاینفك از ما مسلمانان است و در مبارزات ابعاد مختلفی است كه یكی از بعدها بعد نظامی است و برافراشتن پرچم لا اله الا الله و جنگهای پیامبر اكرم و حضرت علی و ائمه اطهار. برای ما كاملاً مشخص است و جزء زندگانی آنان است . نه این كه اتفاقی باشد مبارزه برای نگهداری اسلام و پرچم الله و مبارزه در بعد نظامی .

در بعد نظامی مسئله جدی برای مسلمین دارد كه یك تكلیف لاینفك است و در قرآن آیات بسیار آمده در این رابطه و همچنین در زندگی پیامبر اكرم بیان شده. اما بنده به یك جمله اكتفا می كنم كه خط مبارزه را كاملاً‌نشان داده و خط مبارزه ما را نیز مشخص كرده است و چگونگی مبارزه با امریكا و تكلیف چیست . امام می فرمایند تا بانگ لا اله الا الله و محمداً رسول الله در تمامی جهان طنین نیفكنده و تا مبارزه در هر كجای جهان با مستكبرین هست ما هم هستیم و این خط همان خطی است كه به ما مسلمانان نشان داده شده است و راهی را كه باید ادامه دهیم پس مبارزه ودین چیزی جدید نیستند . اما در مورد ادامه مبارزه با رژیم كفار بعثی عراق. همچنان كه امام فرموده اند كه آنها در جبهه های مختلف به ما حمله كرده اند و ما در حال دفاع هستیم كه امیدواریم خداوند قدرت عظیمی به جمهوری اسلامی و كشورهای اسلامی عطا كند، تا حالت تهاجمی پیدا كنیم تا ابرقدرتهای بزرگ را نیز به زانو درآوریم. انشاءالله

پس می بینید كه در این روزها كه دفاع می كنیم در مقابل رژیم عراق در شهرهای مرزی در شعاع 200 كیلومتر در داخل مرز… خارج شده و می بینید كه رژیم عراق چه فجایعی را مرتكب شده به هر حال تا زمانی كه رزمندگان نفوذ كنند در عراق تا شهرهای اسلام و مسلمین را از شر كفار پاك كنند این جهاد و مبارزه ادامه دارد و به هر حال ما در حال دفاع هستیم .

اما چند روزی در روزنامه دیده می شود كه امام عزیز فرموده اند،... ما مقلد امام و پیرو خط امامیم ،باید پیروی كنیم و قاطع گفتند تا صدام و رژیم بعث از بین نرفته است هیچ گونه صلح و سازشی و نشستن بر سر میز مذاكره امكان پذیر نیست . امام بزرگوار برای مسائل شخصی این را نگفته بلكه هیچ گونه اعتمادی نیست به صدام و رژیم بعثی، چطور در اوایل جنگ با تمام قوا و پشتیبانی ابرقدرتها به ایران حمله كرد و با شدت به خوزستان حمله كرد، هیچ ضمانتی نیست كه دوباره نیرو جمع كند و فكر حمله به ایران را نكند و بعد از این كه با ایران سازش كند دوباره این اعمال را انجام دهد، حمله رژیم بعثی به خاطر جمهوری اسلامی و پرچم اسلام است، نه به خاطر خاك ایران و منطقه خلیج فارس و دست به یكی كردن كه این اسلامی كه در همه جا طنین افكن شده و می دانند كه روزی قدرتمند می شود و ریشه ابرقدرتها و ظالمین را از بین می برد تا این نیروی عظیم اسلامی كه بعد از قرنها به وجود آمده را نابود كنند . خداوند متعال پشتیبان این مردم و ملت است، پس هیچ ضمانتی نیست كه اگر فرصتی به رژیم بعث داده شود با قدرت وحشتناكی به ایران حمله نكند كه امام فرمودند حتی ساعتی به آنها فرصت ندهید . ما باید با این آمادگی و انسجامی كه بین ملت ایجاد شده به جهاد ادامه دهیم، چون امام فرموده كه راه قدس از كربلا می گذرد و ما مجبوریم برای رسیدن به هدف اسلامی خود اول از عراق بگذریم ………

رزمندگانی بودند كه چندین عراقی را از بین برده اند و بعد خود شهید شده اند و شهادت چیزی نیست كه در دست انسانها باشد بلكه خداوند تعیین كرده است ……

پس اگر از طرف خدا تعیین شده باشد كسی شهید شود شهید می شود و اگر كسی قرار نباشد شهید شود نمی شود . برادرانی كه شهیدشدند می خواهم بگویم چگونه مردانی بودند . شهید صدوق در شدت عملیات برای او یك مأموریتی داده شد . برادرانی كه دیدند تعریف می كردند . در یك خاكریز كه آتش دشمن بر آنجا می ریخت ساعت دو بود و مجروح شده بود . برادر دیگری به او می رسد و می گوید زخمی شده ای به عقب برگرد . او در پاسخ می گوید مأموریتی به گردنم هست، تا انجام ندهم، باید در اینجا بمانم باز آن برادر می گوید این همه خون تو را ضعیف می كند شاید برای شما اتفاقی بیفتد باز قبول نمی كند و با آن حال و مقاومت بعد از یك ساعت با تركش دوم به شهادت می رسد . نگاه كنید چگونه افرادی ؟ چه شهامت و شجاعتی شما می توانید دست خودتان را روی آتش بگیرید این افراد تمام مراحل را گذرانده اند و به جایی می روند كه انبوه آتش دشمن است اگر به عقل رجوع كنیم می گوید دراینجا هستند و مسلمان می شوند . می گوید مأموریتی كه به ما داده اند انجام می دهیم و حافظ خداست پس در اینجا می فهمیم كه ایمان و شجاعت یعنی چه ؟ یا برادر دیگر شاپور برزگر كه با یك دست در جبهه می جنگید . ببینید كه حضرت ابوالفضل چگونه به اینان درس داده است و چگونه جوانانی دارید ؟ بنده به فرمانده تیپ گفتم نگذارید این جوان با یك دست به جبهه برود او كه نمیتواند بجنگد . فرمانده تیپ گفت بیا ببین كه چگونه با یك دست جنگ می كند او قبول نكرد كه عقب برگردد می گفت مگر حضرت ابوالفضل با یك دست جنگ نكرد. چه شجاعت و شهامتی؟ با یك دست می جنگید و حمله ور می شد . اسم اینان را چه بگذاریم و به اینان افتخار نكنیم؟یا برادر اسد قربانی .امام حسین كه سرور شهداست و اولادهای خود را در راه اسلام داده اند ، برای ما افتخار است یاد كنیم امام حسین و یارانش را و برای ما افتخار است كه نام این شهدا را بگوییم و بنویسیم حتی اگر به اندازه یك طومار شود . فخر كنید ای خانواده شهدا و ملت مسلمان ، برادر قربانی یك پایش را از دست داده بود وراه رفتن برایش دشوار . وقتی مأموریتی به عهده او می گذاشتند گویا پرواز می كرد و انگار كه هیچ معلولیتی ندارد .دشوارترین عملیات را انجام می داد. فرمانده گروه ویژه بود كه شهادت حتمی بود ولی می رفتند و انجام می دادند و با این مسئله باید می رفت و استراحت میكرد . برادر اللهیاری فرمانده گردان حضرت ابوالفضل(ع) یك چشم خود را در عملیات قبلی از دست داده بود .ولی شیری بود. كسی كه تیپ 605 به جان دشمن انداخته بود . با این كه هم شهید داد و هم شهید شد، ولی دشمن را در سه متر و چهار متری می زد دوازده ساعت در محاصره ماند و ما نتوانستیم به او كمك برسانیم، ولی هر بار در تماس می گفت حالم خوب است و نیروهایم هستند خیالتان راحت باشد ، آتش دشمن از هر طرف بر آنان فشار می آورد ولی مقاومت كردند. مانند امام حسین. یا حسین .سنگری كه داشت در یك طرف زخمی هایش را و در طرف دیگر شهیدانش را جمع كرده بود و تخلیه امكان پذیر نبود و در كنار آنها مقاومت می كردند. من نمی دانم انسان این گونه این همه مقاومت و شهامت و شجاعت . برادرش شهید شده بود و در كنار او بود و عملیات را انجام می داد .  … نصف شب بیسیم قطع شد و نگران شدم و گفتم اتفاقی افتاده رفته بودند تا كارها را سریعتر انجام بدهند بعد از دو روز اثری از آنها نبود . ماشینی داشت می آمد بچه ها گفتند انگار جنازه … است گفتم كو . جنازه ها را دیدم و گفتم اینها نیست گفت داخل جعبه را نگاه كن . یا امام حسین ببین چه جوان هایی آماده سر دادن در راه تو هستند . زمانی كه تازه ازدواج كرده بود و تمام زندگی خود را وقف جنگ كرده بود. خانمش را برداشته و از این شهر به آن شهر می رفت. اتاقی برایش می گرفت و خود راهی جنگ می شد. تمام زندگی اش را وقف جنگ كرده بود . این همان جوانانی است كه شما تربیت كرده اید و تقدیم اسلام كردیم . افتخار می كنیم به اینان . زبان شایعه سازان لال شود كه این صحنه ها را نمی پسندند. ولی مگر ما به این شایعات وابسته هستیم ؟

بله اینان كه شهید شدند خداوند آفریده است و هیچ كس قادر نیست جلوی او را بگیرد و خدا خودش آنها را میبرد. ولی ببینید اینها چه افتخاراتی برای اسلام آورده اند. چه انسانهایی بودند الله اكبر. من قادر نیستم توصیف كنم یا آن برادر جهادی كه روی لودر می نشیند و می داند كه شهید می شود اینان در دل دلهره ندارند و آنقدر مسلم و آرامش قلبی دارند كه بدون توجه به دشمن و تانكهای او پشت لودر نشسته و كار خودش را می كند وعین خیالش نیست و این انسانها و رزمندگان قابل تقدیر و افتخار اند . خانواده شهدا خیلی خیلی سرفرازند . از این موارد زیاد هستند اگر بخواهم تك تك بگویم خیلی طول می كشد . جوانانی كه میخواهند به عملیات بروند شب به دستهای خود حنا می گذارند. به سر خود سربند می بندند یا حسین مظلوم یا حسین شهید ، غسل شهادت می كنند و با یكدیگر روبوسی می كنند و حلالیت می خواهند. دعا می خوانند تا به عملیات بروند . ببینید مگر اینها قابل توصیف است و قابل نوشتن در كتابهاست اینان مانند اصحاب امام حسین شدند. مگر ما به امام حسین افتخار نمی كنیم و دار و ندار خود را فدای امام حسین نمی كنیم . همان صحنه های عاشورایی تكرار می شود حتی در پشت جبهه ها آنهایی كه كوردل هستند نمی توانند این صحنه ها را ببینند و لمس كنند. كسی كه عاشق امام حسین نیست نمی تواند بفهمد جنگ و جبهه و صحنه عاشورایی چیست. نمی دانند معرفت و عرفان چیست ؟ شاید از دور نگاه كند كه جنازه ها را می برند . زبان آنها بسته شود كه علیه ولایت و این صحنه ها صحبت میكنند . كسانی كه در این جبهه با این رزمندها هستند می فهمند اینان چه كسانی بودند . افتخار ما سید الشهدا است . نه باكی ، نه ترسی ، نه دلهره ای داریم. بسته شود آن زبان ها .

پیام رزمندگان ما به ملت مسلمان این است كه اطاعت از فرمان امام و جنگ جنگ تا پیروزی .

متشكل شدن ، آماده شدن ، آموزش دیدن برای فتح قدس و در رابطه با فتح قدس. نابودی حزب بعث و گذشتن از كربلا حتمی است و پیام رزمندگان ،كه من به نمایندگی آنها اعلام می كنم كه شهادت بزرگترین سعادت از طرف خداونداست كه این امر مخصوص بندگان خالص اوست . هیچ خوفی در رابطه با شهادت نداریم . طلب شهادت ، عشق به شهادت، باعث شتابندگی به سوی دشمن است. دانستن علم جنگ در تمام زندگی تأثیر می گذارد و درگیر شدن با مشكلات و كمبودها و مسائل سیاسی و اختلافات ( كمبودها در تمام جوامع است ) و به فرموده امام مسئله اصلی جنگ است. شور به جنگ دادن و اولویت قرار دادن جنگ در تمام مراحل زندگانی . از خداوند طول عمر طولانی برای امام و درجات متعالی برای شهدا و افتخار و عزت برای خانواده شهدا و ملت ایران بخصوص مردمان تبریز و شفای عاجل برای مجروحان و معلولین و آزادی اسرا و پیروزی نهایی برای رزمندگان اسلام . انشاالله خدا راضی باشد از این مجالس و مورد لطف خدا قرار بگیرد . صلوات .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 11:32  توسط ٍاقی   | 

برگی از دفتر خاطرات شهید باکری

              

 

برگی از خاطره

سرجلسه ، وقت نماز که می شد، تعطیل می کرد تا بعد نماز . داشتیم می رفتیم اهواز . اذان می گفتند. گفت« نماز اول وقت رو بخونیم .» کنار جاده آب گرفته بود. رفتیم جلوتر؛ آب بود . آنقدر رفتیم ، تا موقع نماز اول وقت گذشت . خندید و گفت « اومدیم ادای مؤمن ها رو در بیاریم ، نشد.»

قرار بود عملیات کنیم. با یک بلد چی محلی رفتیم شناسایی. نمی دانست چه کاره ایم . اطلاعات را به رمز روی یک تکه کاغذ می تنوشتیم. جوری رفتار می کردیم که شک نکند . فکر می کرد همی طوری می خواهیم هور را ببینیم . حتی بعضی وقت ها می گفت « این جاها خطرناکه » تما کارهایمان را توی بلم انجام میدادیم؛ غذا می پختیم ، نماز می خواندیم، استراحت می کردیم.خیلی کم حرف می زدیم. بیشتر سکوت مطلق بود. چهار روز.

داشتیم زخمی ها و شهدا را جمع می کردیم. یکی رفت جنازه ی برادر حاجی را بردارد . آقا مهدی وقتی دید، نگذاشت . گفت « برو به مجروح ها برس» خودش داشت خون صورت یکی از مجروح ها را با دست پاک می کرد

پیرمرد نگذاشت آقا مهدی برود توی حمام . به ش گفت « بازدید بی بازدید. لازم نکرده نیگا کنی . اگه می خوای بری تو ، می ری مثل بقیه توی صف وا می ایستی تا نوبتت بشه.» رفت توی صف تا نوبتش بشود

 یکی از بچه ها خواب دیده بود رفته بهشت. کلی فرشته هم دارند تند تند یک قصر می سازند به چه بزرگی . به شان گفته بود « اینمال کیه ؟» گفته بودند « مهدی باکری. همین روزا قراره بیاد.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 11:9  توسط ٍاقی   | 

از تولد تا شهادت (محمد جهان ارا )

                            

                             از تولد تا شهادت

              

شهید محمد جهان آرا در روز 9 شهریور ماه سال 1333 در خرمشهر بدنیا آمد. سیزده ساله بود که پایش به فعالیتهای دینی مساجد و هیأت های مذهبی باز شد. در کلاس‌های آموزش و تفسیر قرآن شرکت می‌کرد و عضو ثابت جلسات هفتگی هیأت های مذهبی بود. او در همین سال‌ ها با یک گروه مبارز مخفی به نام «حزب‌الله» خرمشهر» آشنا شد. دو سال بعد یعنی در 1351 گروه حزب‌الله توسط عوامل ساواک شناسایی شد و تمام اعضایش از جمله محمد دستگیر و زندانی شدند. او به خاطر سن کمش به یک سال زندان محکوم شد.
در سال 1354 دیپلمش را گرفت. در کنکور دانشگاه قبول شد و برای ادامه‌ی تحصیل راهی مدرسه‌ی عالی بازرگانی تبریز شد. در دانشگاه نیز فعالیتهای سیاسی او همچنان ادامه داشت او به همراه دوستانش انجمن اسلامی مدرسه‌ی عالی بازرگانی را پایه‌گذاری کرد. اعلامیه‌های انقلابی و جزوه‌ها و بیانیه‌های ضد رژیم توسط این انجمن اسلامی میان دانشجویان توزیع می‌شد. در سال 1355 محمد به عضویت گروه «منصورون» که یک گروه مذهبی معتقد به مبارزه مسلحانه بود پیوست. از آن پس محمد فعالیتهای انقلابی خود را چه در زمینه‌ی مبارزه‌ی مسلحانه و چه در زمینه فعالیتهای تبلیغی و آگاه کننده‌ گسترش داد. وقتی تظاهرات مردمی علیه رژیم شاه در روزهای بهار و تابستان 1357 اوج گرفت. محمد نیز به همراه دوستانش با فعالیتهای چریکی و مسلحانه به حرکت مردم یاری می‌رساند.
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی محمد پس از دو سال و نیم زندگی مخفی به خرمشهر بازگشت. او دو دوستانش در خرمشهر گروهی تشکیل دادند به نام کانون فرهنگی نظامی انقلابیون خرمشهر.
هدف این کانون حراست از نظام نوپای انقلابی در برابر حملاتی بود که از طرف بازماندگان رژیم و یا طرفداران تجزیه خوزستان به آن می شد.
محمد جهان آرا در سال 1358 ازدواج کرد. در همان سال ها فرماندهی سپاه خرمشهر را به عهده گرفت و همزمان جهاد سازندگی خرمشهر را نیز پایه‌گذاری کرد. با شروع جنگ دوش به دوش مردم از شهر دفاع کرد. بعد از سقوط خرمشهر و عزل بنی صدر از فرماندهی کل قوا تمامی نیروها یک دل به دشمن یورش بردند. اولین گام آنها شکستن محاصره‌ی آبادان بود این پیروزی در مهر 1360 روی داد. به دنبال این پیورزی در روز هفتم مهر محمد جهان آرا و تعداد دیگری از فرماندهان راهی تهران شدند تا گزارش عملکرد شجاعانه نیروها را به رهبر انقلاب بدهند.
در میانه‌ی راه هواپیمای حامل آنها دچار نقص فنی شد و سقوط کرد و جهان آرا و دیگر مسافران هواپیما به شهادت رسیدند.


+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 9:13  توسط ٍاقی   | 

وصیت نامه ی شهید مهدی باکری

                      

        

(( وصیتنامه سردار سرلشکر پاسدار شهید مهندس مهدی باکری ))

بسم الله الرحمن الرحیم

یا الله یا محمد  یا علی  یا فاطمه  یا حسن  یا حسین
 یا علی یا محمد یا جعفر ، یا موسی ، یا علی یا محمد

 یا علی یا حسن یا مهدی (عج)

 و تو ای ولی مان یا روح الله و شما ای پیروان صادق شهیدان
          خدایا چگونه وصیتنامه بنویسم در حالیکه سراپا گناه و معصیت و سراپا تقصیر و نافرمانیم ، گرچه از رحمت و بخشش تو نا امید نیستم ولی ترسم از این است که نیامرزیده از دنیا بروم می ترسم رفتنم خالص نباشد و پذیرفته درگاهت نشوم . یا رب العفو . خدایا نمیرم در حالیکه از ما راضی نباشی ای وای که سیه روی خواهم بود . خدایا چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی هیهات نفهمیدم . خون باید میشدی و در رگهایم جریان می یافتی ، ... و سلولهایم یا رب یا رب می گفت . یا ابا عبدالله شفاعت ، آه چقدر لذت بخش است انسان آماده باشد برای دیدار ربش ولی چه کنم تهیدستم، خدایا قبولم کن ، سلام بر روح خدا نجات دهنده ما از عصر حاضر ، عصر ظلم و ستم ، عصر کفر و الحاد ، عصر مظلومیت اسلام و پیروان واقعیش، عزیزانم اگر شبانه روز شکرگزار خدا باشیم که سرباز راستین و صادق این نعمت شویم خطر وسوسه درونی و دنیا فریبی را شناخته و حذر باشیم که صدق نیت و خلوص در عمل تنها چاره‌ساز ماست، ای عاشقان ابا عبدالله بایستی شهادت را در آغوش گرفت ، و گونه ها بایستی از حرارت و شوقش سرخ شود و ضربان قلب تندتر بزند . بایستی محتوای فرامین امام را درک و عمل نمائیم تا بلکه قدری از تکلیف خود را در شکرگزاری بجا آورده باشیم .

          وصیت به مادر و خواهر و برادرانم و اهل فامیل ، بدانید اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست ، همیشه بیاد خدا باشید و فرامین خدا را عمل کنید ، پشتیبان و از ته قلب مقلد امام باشید ، اهمیت زیادی به دعاها و مجالس یاد اباعبدالله و شهدا بدهید که راه سعادت و توشه آخرت است .

          همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید ، و رسالت آنها را در رسالت خود بدانیم و فرزندان خود را نیز همانگونه تربیت دهید که سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح وارث حضرت ابوالفضل برای اسلام به بار آیند . از همه کسانی که از من رنجیده اند و حقی بر گردن من دارند طلب بخشش دارم و امیدوارم خداوند مرا با گناهان بسیار بیامرزد .

خدایا مرا پاکیزه بپذیر .
مهدی باکری
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 10:56  توسط ٍاقی   | 

وصیت نامه ی شهید جهان ارا

 

وصیت نامه ی شهید محمد جهان ارا






از روزي که جنگ آغاز شد تا لحظه اي که خرمشهر سقوط کرد يک ماه بطور مداوم کربلا را مي ديدم. «ربنا افرغ علينا صبرا و ثبت اقدامنا و انصرنا علي القوم الکافرين».

بارپرودگارا، اي رب العالمين، اي غياث المستغيثين و اي حبيب قلبو الصالحين.
تو را شکر مي گيوم که شربت شهادت اين گونه راه رسيدن انسان به خودت را به من بنده ي فقير و حقير و گناهکار خود ارزاني داشتي.

من براي کسي وصيتي ندارم ولي يک مشت درد و رنج دارم که بر اين صفحه ي کاغذ مي خواهم همچون تيري بر قلب سياه دلاني که اين آزادي را حس نکرده اند و بر سر اموال اين دنيا ملتي را، امتي را و جهاني را به نيستي و نابودي مي کشانند، فرو آورم.

خداوندا! تو خود شاهدي که من تعهد اين آزادي را با گذراندن تمام وقت و هستي خويش ارج نهادم. با تمام دردها و رنج هايي که بعد از انقلاب بر جانم وارد شد صبر و شکيبايي کردم ولي اين را مي دانم که اين سران تازه به دوران رسيده، نعمت آزادي را درک نکرده اند چون دربند نبوده اند يا در گوشه هاي ترياهاي پاريس، لندن و هامبورگ بوده اند و يا در ...

و تو اي امامم! اي که به اندازه ي تمام قرنها سختي ها و رنج ها کشيدي از دست اين نابخردان خرد همه چيزدان! لحظه لحظه اي اين زندگي بر تو همچن نوح، موسي و عيسي و محمد (ص) گذشت.

ولي تو اي امام و اي عصاره ي تاريخ بدان که با حرکتت، حرکت اسلام را در تاريخ جديد شروع کردي و آزادي مستضعفان جهان را تضمين کردي. ولي اي امام کيست که اين همه رنجها و دردهاي تو را درک کند؟! کيست که دريابد لحظه اي کوتاهي از اين حرکت به هر عنوان، خيانتي به تاريخ انسانيت و کليه انسان هاي حاغضر و آينده تاريخ مي باشد؟

اي امام! درد تو را، رنج تو را مي دانم چه کساني با جان مي خرند، جوان با ايمان، که هستي و زندگي تازه ي خويش را در راه هدف رسيدن حکومت عدل اسلامي فدا مي کند. بله اي امام! درد تو را جوانان درک مي کنند، اينان که از مال دنيا فقط و فقط رهبري تو را دارند و جان خويش را براي هدفت که اسلام است فدا مي کنند.


اي امام تا لحظه اي که خون در رگ هاي ما جوانان پاک اسلام وجود دارد لحظه اي نمي گذاريم که خط پيامبر گونه تو که به خط انبياء و اولياء وصل است به انحراف کشيده شود.
اي امام! من به عنوان کسي که شايد کربلاي حسيني را در کربلاي خرمشهر ديده ام سخني با تو دارم که از اعماق جانم و از پرپر شدن جوانان خرمشهري برمي خيزد و آن، اين است؛
اي امام! از روزي که جنگ آغاز شد تا لحظه اي که خرمشهر سقوط کرد من يک ماه بطور مداوم کربلا را مي ديدم هر روز که حمله ي دشمن بر برادران سخت مي شد و فرياد آنها بي سيم را از کار مي انداخت و هيچ راه نجاتي نبود به اتاق مي رفتم، گريه را آغاز مي کردم و فرياد مي زدم اي رب العالمين بر ما مپسند ذلت و خواري را.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 8:48  توسط ٍاقی   | 

نگار من نگارنده می شود ...

 

                                

       

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 8:36  توسط ٍاقی   | 

چمران ....با شهادت اغاز می شود ...

 

                               شهادت

                        

سخنش تمام شد، با همه رزمندگان خداحافظی و دیده‏بوسی کرد، به همه سنگرها سرکشی نمود و در خط مقدم، در نزدیک‏ترین نقطه به دشمن، ادت:
پشت خاکریزی ایستاد و به رزمندگان تأکید کرد که از این نقطه که او هست، دیگر کسی جلوتر نرود، چون دشمن به خوبی با چشم غیرمسلح دیده می‏شد و مطمئناً دشمن هم آنها را دیده بود. آتش خمپاره که از اولین ساعات بامداد شروع شده بود و علاوه بر رستمی قربانی‏های دیگری نیز گرفته بود، باریدن گرفت و دکتر چمران دستور داد رزمندگان به سرعت از کنارش متفرق شوند واز هم فاصله بگیرند. یارانش از او فاصله گرفتند و هر یک در گودالی مات و مبهوت در انتظار حادثه‏ای جانکاه بودند که خمپاره‏ها در اطراف او به زمین خورد و با اصابت یکی از خمپاره‏های صدامیان، یکی از نمونه‏های کامل انسانی که مایة‌ مباهات خداوند است، یکی از شاگردان متواضع علی(ع) و حسین(ع)، یکی از عارفان سالک راه حق و حقیقت و یکی از ارزشمندترین انسان‏های علی‏گونه و یکی از یاران باوفای امام‏خمینی(ره) از دیار ما رخت بربست و به ملکوت اعلی پیوست.
ترکش خمپاره دشمن به پشت سر دکتر چمران اصابت کرد و ترکش‏های دیگر صورت و سینه دو یارش را که در کنارش ایستاده بودند، شکافت و فریاد و شیون رزمندگان و دوستان و برادران باوفایش به آسمان برخاست. او را به سرعت به آمبولانس رساندند. خون از سرش جاری بود و چهره ملکوتی و متبسم و در عین‏حال متین و محکم و موقر آغشته به خاک و خونش، با آنکه عمیقاً سخن‏ها داشت، ولی ظاهراً دیگر با کسی سخن نگفت و به کسی نگان نکرد. شاید در آن اوقات، همانطوری که خود آرزو کرده بود، حسین(ع) بر بالینش بود و او از عشق دیدار حسین(ع) و رستن از این دنیای پر از درد و پیوستن به روح، به زیبایی، به ملکوت اعلی و به دیار مصفای شهیدان، فرصت نگاهی و سخنی با ما خاکیان را نداشت.
در بیمارستان سوسنگرد که بعداً به نام شهید دکترچمران نامیده شد، کمک‏های اولیه انجام شد و آمبولانس به طرف اهواز شتافت، ولی افسوس که فقط جسم بی‏جانش به اهواز رسید و روح او سبکبال و با کفنی خونین که لباس رزم او بود، به دیار ملکوتیان و به نزد خدای خویش پرواز کرد و ندای پروردگار را لبیک گفت که: «ارجعی الی ربک راضیه مرضیه»
از شهادت انسان‏ساز سردار پرافتخار اسلام، این فرزند هجرت و جهاد و شهادت و اسوه حرکت و مقاومت، نه تنها مردم اهواز و خوزستان بلکه امت مسلمان ایران و شیعیان محروم لبنان به پا خاستند و حتی ملل مستضعف و زاده دنیا غرق در حسرت و ماتم گردیدند.
امواج خروشان مردم حق‏شناس ما، خشمگین از این جنایت صدام و اندوهبار و اشک‏آلود،‌ پیکر پاک او را در اهواز و تهران تشییع کردند که «انالله و انّاالیه راجعون.»
بلی، این‏چنین زندگی سراسر تلاش و مبارزه خالصانه و عارفانه در راه خدای او آغاز گشت و این‏چنین در کربلای خوزستان در جهاد و نبرد رویاروی علیه باطل، حسین‏گونه به خاک شهادت افتاد و به ملکوت اعلی عروج کرد و به آرزوی دیرین خود که قربانی شدن عاشقانه در راه خدا بود، نایل گشت. خدایش رحمت کند و او را با حسین(ع) و شهدای کربلا محشور گرداند.

                                                           والسلام علی من‏اتبع‏الهدی


 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 17:44  توسط ٍاقی   | 

فعالیت های شهید چمران

                                           

                       

فعالیت‏های اجتماعی:
از 15سالگی در درس تفسیر قرآن مرحوم آیت‏الله طالقانی، در مسجد هدایت، و درس فلسفه و منطق استاد شهید مرتضی مطهری و بعضی از اساتید دیگر شرکت می‏کرد و از اولین اعضاء انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران بود. در مبارزات سیاسی دوران دکتر مصدق از مجلس چهاردهم تا ملی شدن صنعت‏نفت شرکت داشت و از عناصر پرتلاش در پاسداری از نهضت‏ملی ایران در کشمکش‏های مرگ و حیات این دوره بود. بعد از کودتای ننگین 28 مرداد و سقوط حکومت دکتر مصدق،‌ به نهضت مقاومت ملی ایران پیوست و سخت‏ترین مبارزه‏ها و مسئولیت‏های او علیه استبداد و استعمار شروع شد و تا زمان مهاجرت از ایران، بدون خستگی و با همه قدرت خود، علیه نظام طاغوتی شاه جنگید و خطرناک‏ترین مأموریت‏ها را در سخت‏‏ترین شرایط با پیروزی به انجام رسانید.
در امریکا، با همکاری بعضی از دوستانش، برای اولین‏بار انجمن اسلامی دانشجویان امریکا را پایه‏ریزی کرد و از مؤسسین انجمن دانشجویان ایرانی در کالیفرنیا و از فعالین انجمن دانشجویان ایرانی در امریکا به شمار می‏رفت که به دلیل این فعالیت‏ها، بورس تحصیلی شاگرد ممتازی وی از سوی رژیم شاه قطع می‏شود. پس از قیام خونین 15 خرداد سال 1342 و سرکوب ظاهری مبارزات مردم مسلمان به رهبری امام‏خمینی(ره) دست به اقدامی جسورانه و سرنوشت‏ساز می‏زند و همه پل‏ها را پشت‏سر خود خراب می‏کند و به همراه بعضی از دوستان مؤمن و هم‏فکر، رهسپار مصر می‏شود و مدت دو سال، در زمان عبدالناصر،‌ سخت‏ترین دوره‏های چریکی و جنگ‏های پارتیزانی را می‏آموزد و به عنوان بهترین شاگرد این دوره شناخته می‏شود و فوراً مسئولیت تعلیم چریکی مبارزان ایرانی به عهده او گذارده می‏شود.
به علت برخورداری از بینش عمیق مذهبی، از ملی‏گرایی ورای اسلام گریزان بود و وقتی در مصر مشاهده کرد که جریان ناسیونالیسم عربی باعث تفرقه مسلمین می‏شود، به جمال عبدالناصر اعتراض کرد و ناصر ضمن پذیرش این اعتراض گفت که جریان ناسیونالیسم عربی آنقدر قوی است که نمی‏توان به راحتی با آن مقابله کرد و با تأسف تأکید می‏کند که مات هنوز نمی‏دانیم که بیشتر این تحریکات از ناحیه دشمن و برای ایجاد تفرقه در بین مسلمانان است. به دنبال آن، به چمران و یارانش اجازه می‏دهد که در مصر نظرات خود را بیان کنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 20:30  توسط ٍاقی   | 

خاطراتی از زندگی دکتر چمران

                                                  

 ریاضیش خیلی خوب بود . شب ها بچه ها را جمع می کرد کنار میدان سرپولک ؛پشت مسجد به شان ریاضی درس می داد. زیر تیر چراغ برق.

یک اتاق را موکت کردند. اسمش شد نمازخانه.ماه اول فقط خود مصطفی جرأت داشت آنجا نماز بخواند. همه از کمونیست ها می ترسیدند.

بورس گرفت . رفت آمریکا. بعد از مدت کمی شروع کرد به کارهای سیاسی مذهبی. خبر کارهایش به ایران می رسید. از ساواک پدر را خواستندو به ش گفتند « ماترمی چهارصد دلار به پسرت پول نمی دهیم که برود علیه ما مبازه کند.» پدر گفت «مصطفی عاقل و رشیده . من نمی توانم در زندگیش دخالت کنم» بورسیه اش را قطع کردند. فکر می کردند دیگر نمی تواند درس بخواند، برمی گردد

بعد از کشتار پانزده خرداد نشست و حسابی فکر کرد. به این نتیجه رسید که مبارزه ی پارلمانی به نتیجه نمی رسد و باید برود سلاح دست بگیرد. بجنگد.

از اهواز راه افتادیم ؛ دوتا لندرور . قبل از سه راهی ماشین اول را زدند. یک خمپاره هم سقف ماشین ما را سوراخ کرد.و آمد تو ، ولی به کسی نخورد. همه پریدیم پایین ، سنگر بگیریم . دکتر آخر از همه آمد. یک گل دستش بود. مثل نوزاد گرفته بود بغلش . گفت «کنار جاده دیدمش . خوشگله ؟»

گفتم « دکتر، شما هرچی دستور می دی، هرچی سفارش می کنی، جلوی شما می گن چشم ، بعد هم انگار نه انگار . هنوز تسویه ی مارو نداده ن . ستاد رفته زیر سؤال . می گن شما سلاح گم کرده ین ...» همان قدر که من عصبانی بودم ، او آرام بود. گفت « عزیز جان ، دل خور نباش . زمانه ی نابه سامانیه . مگه نمی گفتن چمران تل زعتر را لو داده ؟ حالا بذار بگن حسین مقدم هم سلاح گم کرده . دل خور نشو عزیز.»

داشت منطقه را برای مقدم پور، فرمان ده جدید ، توضیح می داد. مثل همیشه راست ایستاده بود روی خاک ریز. حدادی هم همراهشان بود. سه نفر بودند؛ سه تا خمپاره رفت طرفشان. اولی پانزده متری . دومی هفت متری وسومی پشت پای دکتر ، روی خاکریز. دیدم هرسه نفرشان افتادند. پریدیم بالای خاک ریز . ترکش خمپاره خورده بود به سینه ی حدادی ، صورت مقدم پور و پشت دکتر.
یاد آن روزها که می افتم، دلم حسابی تنگ می شود؛ تنگِ تنگ. عکس ها را در می آورم و دوباره چند باره نگاهشان می کنم. صدایش را می شنوم که می گوید « چه خبر؟ چی دارین ؟ تیر ؟ ترکش؟ خمپاره ؟ » بعضی وقت ها هم این دل تنگی ها بغض می شود و می رود جمع می شود ته گلو. هیچ کاریش هم نمی شود کرد. راه می افتم سمت جنوب ، دهلاویه . آن جا می ایستم روبه رویش ، سلام می کنم و سرم را می اندازم پایین ، منتظر که بگوید «چه خبر؟ باز کتونی هاتو زدی زیر بغلت برگردی اهواز؟» تا بغضم حسابی باز شود.



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 21:6  توسط ٍاقی   | 

زندگینامه ی شهید چمران

                                                       

                                            

بسم الله الرحمن الرحیم

من‏المؤمنین‏رجال‏صدقوا ما عاهدوا الله علیه فمنهم من قضی‏نحبه و منهم من ینتظر و مابدلوا تبدیلا.

«قرآن کریم- الاحزاب آیه23»

سخن گفتن از شهیدی با ابعاد گوناگون، ‌از اسوه‏ای که جمع اضداد بود، از آهن و اشک، ‌از شیر بیشه نبرد و عارف شب‏های قیرگون، از پدر یتیمان و دشمن سرسخت کافران بسیار سخت بلکه محال است.
سخن گفتن از شهید دکتر مصطفی چمران، این مرد عمل و نه مرد سخن، این نمونه کامل هجرت، جهاد و شهادت، این شاگرد مکتب علی(ع)، این مالک‏اشتر جنوب لبنان و حمزه کربلای خوزستان سخت و دشوار است. چرا که حتی نمی‏توان یکی از ابعاد وجودی او را آنگونه که هست، توصیف کرد و نبایست انتظار داشت که بتوانیم تصویر کاملی در این مختصر از او ترسیم نمایئم، که مردان و رهروان راه علی(ع) و حسین(ع) را با این کلمات مادی و معیارهای خاکی نمی‏شود توصیف نمود و سنجید.
این مروری است گذرا و سریع، بر حیات کوتاه اما پرحادثه و سراسر تلاش، ایثار، عشق و فداکاری شهید دکتر مصطفی چمران.

تولد:
دکتر مصطفی چمران در سال 1311 در تهران، خیابان پانزده خرداد، بازار آهنگرها، سرپولک متولد شد.

تحصیلات:
وی تحصیلات خود را در مدرسه انتصاریه، نزدیک پامنار، آغاز کرد و در دارالفنون و البرز دوران متوسطه را گذراند؛ در دانشکده فنی دانشگاه تهران ادامه تحصیل داد و در سال 1336 در رشته الکترومکانیک فارغ‏التحصیل شد و یک‏سال به تدریس در دانشکدة‌ فنی پرداخت.
وی در همه دوران تحصیل شاگرد اول بود. در سال 1337 با استفاده از بورس تحصیلی شاگردان ممتاز به امریکا اعزام شد و پس از تحقیقات‏علمی در جمع معروف‏ترین دانشمندان جهان در دانشگاه کالیفرنیا و معتبرترین دانشگاه امریکا –برکلی- با ممتازترین درجه علمی موفق به اخذ دکترای الکترونیک و فیزیک پلاسما گردید.

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 17:6  توسط ٍاقی   | 

فعالیت های شهید اوینی ....شهید اهل قلم

                                     

                             

                                                        فعالیت های شهید اوینی

شهید در سال 1358 با آغاز كار جهاد سازندگی به عزیزان جهادگر پیوست و از اوایل سال 1358 فیلم سازی و تهیه برنامه های تلویزیونی را در گروه جهادسازندگی صدا و سیما آغاز كرد. مجموعه برنامه های به یادماندنی خان گزیده ها حقیقت روایت فتح و سراب بخشی از فعالیت های10 ساله وی می باشند.

وی علاوه بر تهیّه مجموعه روایت فتح كار نگارش و گویندگی متن آن را نیز برعهده داشت. شهید آوینی در سال 1371 با فرمان رهبر معظم انقلاب فعالیت دوباره خود را برای تهیّه و ساخت برنامه روایت فتح از سر گرفت و در بهمن ماه همین سال مجموعه تازه روایت فتح با صدای گرم و جان بخشش پخش شد.

شهیدآوینی از سال 1367 همكاری اش را با حوزه هنری آغاز كرد و در سال 1369 سردبیری مجله هنری سوره را برعهده گرفت و در همین سال دفتر تحقیقات و مطالعات دینی حوزه هنری را بنیان گذاری نمود. شهید آوینی بیش از یك سال عهده دار هدایت واحد سناریوی حوزه هنری بود.

جاوید یاد آوینی سرانجام پس از سال ها حضور فعال و مستمر و خستگی ناپذیر در صحنه های انقلاب و خطوط مقدم نیروهای فرهنگی و نظامی در حالی كه برای فیلم برداری و تهیّه برنامه روایت فتح در منطقه فكّه به سر می برد به همراه رزمنده شهید مهندس سعید یزدانپرست در اثر انفجار مین به آرزوی دیرینه اش نائل شد و به حق پیوست.

شهید سیّد مرتضی آوینی راوی فتح اهل اندیشه و قلم بود و با فرهنگ و هنر انس داشت. با قرآن و نهج البلاغه و كلام معصومین زندگی می كرد و به پاداش تلاش خالصانه اش انوار حكمت بر قلبش تابیده بود و دیده برباطن عالم گشوده و به سرچشمه معارف الهی راه برده بود و اینگونه بود كه چنین گفت : با شروع انقلاب حقیر تمام نوشته های خویش را اعم از تراوشات فلسفی داستان های كوتاه اشعار و... در چند گونی ریختم و سوزاندنم و تصمیم گرفتم كه دیگر چیزی كه حدیث نفس باشد ننویسم و دیگر از خودم سخنی به میان نیاورم.

او همچنان ماهیت فرهنگ و تمدن غرب را می شناخت و می دانست كه شناخت مبانی نظری و فلسفی و سیر تاریخی تمدن جدید لازمه مقابله با تهاجم فرهنگی غرب است.

عمق اندیشه قدرت بیان و قلم زیبای او چنان بود كه مقام معظّم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای او را سیّد شهیدان اهل قلم خواندند و این تعبیر زیبا در كمال ایجاز و صراحت همه وجوه مختلف شخصیت آن شهید را بازگو نمود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 23:57  توسط ٍاقی   | 

پندار اوینی ...

                                        

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 21:3  توسط ٍاقی   | 

نقاش جنگ پروانه می شود ...پر می زند ....(شهادت شهید اوینی )

                                      

در بهار سال 1372 زمانی كه چند روزی از عید نوروز می‌گذشت مرتضی آوینی یك بار دیگر سفر مكاشفه آمیزش را به جبهه‌های جنگ برای ادامه ساخت مجموعه روایت فتح شروع كرد . مقصد او این بار فكه بود . جایی كه بهترین فرزندان این آب و خاك در آن دلیرانه جان باخته بودند . روز نوزدهم فروردین هنگام بررسی دالانی در منطقه فكه سید مرتضی آوینی كه پیشاپیش گروه حركت می‌كرد با یك مین خنثی نشده كه یادگار شوم زمان جنگ بود برخورد كرد و از ناحیه پا به شدت زخمی شد و پیش از آن كه به بیمارستان برسد به خاطر خون‌ریزی زیاد به شهادت رسید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1387ساعت 15:49  توسط ٍاقی   | 

خاطرات آوینی

                             

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

aviny_(27).jpgمفهوم زیبای آزادی

صدای گنجشکها فضای حیاط را پر کرده بود, بابای مدرسه جارو به دست از اتاقش بیرون آمد. مرتضی! مرتضی! حواست کجاست؟ زنگ کلاس خورده و مرتضی هراسان وارد کلاس شد. آقای مدیر نگاهی به تخته سیاه انداخت. روی آن با خطی زیبا نوشته شده بود: «خلیج عقبه از آن ملت عرب است.» ابروانش به هم گره خورد. هر کس آن را نوشته, زود بلند شود. مرتضی نگاهی به بچه‌های کلاس کرد. هنوز گنجشک‌ها در حیاط بودند. صدای قناری آقای مدیر هم به گوش می‌رسید. دوباره در رویا فرو رفت.
یکی از بچه‌ها برخاست: «آقا اجازه! این را «آوینی» نوشته.» فریاد مدیر «مرتضی» را به خود آورد:
«چرا وارد معقولات شده‌ای؟ بیا دم دفتر تا پرونده‌ات را بزنم زیر بغلت و بفرستمت خانه.»
معلم کلاس جلو آمد و آرام به مدیر چیزی گفت. چشمان مدیر به دانش‌آموزان دوخته شد. قلیان احساسات کودکانه‌ مرتضی گویای صداقت باطنی‌اش بود و مدیر ...
«سید مرتضی» آرام و بی‌صدا سرجایش بازگشت. اما هنوز صدای گنجشکان حیاط و قناری آقای مدیر به گوش می‌رسید. آزادی مفهوم زیبای ذهن کودک شد.

aviny_(28).jpgتعلقات سید مرتضی

کتابچه دل سید پر بود‏،
آن را که می‌گشودی، صدف عشق را می‌دیدی که درونش مروارید محبت اباعبدالله (ع) و ایمان به خدا می‌درخشید. همه وجودش را به امام عشق بخشیده بود. خانه، ماشین و مال، چیزهایی بودند که در مخیله‌اش نمی‌گنجید.
سرانجام دنیا را رها کرد و فریاد زنان با پای برهنه در برهوت کربلا دوید.
فقط برای سالار شهیدان خواند و نوشت. آسمانی بود‎، متواضع و بلندنظر،
در برنامه دانشجویی «رقص علم» به خواهش دانشجویی، از مولایش نوشت.
برق سکه‌ها چشمانش را خیره نکرده بود، این عشق بود که قلبش را بی‌تاب ساخته و قلمش را لرزان.
اعتراض کردم، سید سالهاست که می‌نویسی و می‌خوانی اما هنوز ...
کلامش سردی سخنم را قطع کرد : «اصلاً تعلقی غیر از این موضوعات ندارم...»
منبع : کتاب همسفر خورشید
راوی:آقای همایونفر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 23:11  توسط ٍاقی   | 

دوست دارم چون مولایم حسین بی سر وارد محشر شوم .....شهید همت

                                      

                              

                                              نقل از وصیت نامه آخر :

دوست دارم همچون مولایم حسین بی سر وارد محشر شوم.

من خاك پاى بسيجى ها هم نمى‌شوم،اى كاش من يك بسيجى بودم و در سنگر نبرد از آنها جدا نمى‌شدم.
... ما هر چه داريم از شهيدان گرانقدرمان داريم و انقلاب خونبارمان نيز مرهون خون اين عزيزان است
.
... شهادت در قاموس اسلام كارى‌ترين ضربات را بر پيكر ظلم، جور، شرك، و الحاد مى‌زند و خواهد زد
.
... اسلام دين مبارزه و جهاد است و در اين را احتياج به ايمان، ايثار و صبر و استقامت است
.
... با خداى خود پيمان بستم تا آخرين قطره خون، در راه حفظ و حراست اين انقلاب الهى يك آن آرام و قرار نگيرم. شب و روز بدون وقفه در راه اعتلاى كلمه الله و بسط فرهنگ اسلامى تلاش نمايم. به همين سبب سلاح به شانه گرفتم و رو به جبهه‌هاى خونين نمودم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 14:57  توسط ٍاقی   | 

شهید شاعر ....مرتضی آوینی

                             
زندگینامه:
شهید سید مرتضی آوینی در شهریور سال 1326 در شهر ری متولد شد تحصیلات ابتدایی و متوسطه‌ی خود را در شهرهای زنجان، کرمان و تهران به پایان رساند و سپس به عنوان دانش‌جوی معماری وارد دانشکده‌ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد او از کودکی با هنر انس داشت؛ شعر می‌سرود داستان و مقاله می‌نوشت و نقاشی می‌کرد تحصیلات دانشگاهی‌اش را نیز در رشته‌ای به انجام رساند که به طبع هنری او سازگار بود ولی بعد از پیروزی انقلاب اسلامی معماری را کنار گذاشت و به اقتضای ضرورت‌های انقلاب به فیلم‌سازی پرداخت:

                               

 حقیر دارای فوق لیسانس معماری از دانشکده‌ی هنرهای زیبا هستم اما کاری را که اکنون انجام می‌دهم نباید به تحصیلاتم مربوط دانست حقیر هرچه آموخته‌ام از خارج دانشگاه است بنده با یقین کامل می‌گویم که تخصص حقیقی در سایه‌ی تعهد اسلامی به دست می‌آید و لاغیر قبل از انقلاب بنده فیلم نمی‌ساخته‌ام اگرچه با سینما آشنایی داشته‌ام. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است... با شروع انقلاب تمام نوشته‌های خویش را -  اعم از تراوشات فلسفی، داستان‌های کوتاه، اشعار و... -  در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که "حدیث نفس" باشد ننویسم و دیگر از "خودم" سخنی به میان نیاورم... سعی کردم که "خودم" را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد، و خدا را شکر بر این تصمیم وفادار مانده‌ام. البته آن چه که انسان می‌نویسد همیشه تراوشات درونی خود اوست همه‌ی هنرها این چنین هستند کسی هم که فیلم می‌سازد اثر تراوشات درونی خود اوست اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند، آن‌گاه این خداست که در آثار او جلوه‌گر می‌شود حقیر این چنین ادعایی ندارم ولی سعیم بر این بوده است."

                                                      

   او» جنگيد .. من تماشا کردم .. و تو فرار کردي
«او» به اروند زد .. من توي کم عمق استخر شنا کردم .. و تو با اسکي روي آب مزاحم خواب ماهيها شدي
«او» ژ3 دست گرفت .. من با تفنگ ساچمه اي پسر خاله ام حال کردم .. و تو با تفنگ شکاري ات به شکار بلدرچين رفتي
«او» مين گوجه اي خنثي کرد .. من با گوجه سبز پينگ پنگ بازي کردم .. و تو بازي گلف را بردي
«او» با صداي آهنگران بزرگ شد .. من در حمام با صداي خودم صفا کردم .. و تو جديد ترين RAP ها را زمزمه کردي
«او» عکس چمران رو قاب گرفت .. من عکس گربه هاي ملوس رو از حاشيه ناصر خسرو خريدم .. و تو Play Boy خود را ورق زدي
«او» در فکه تشنگي کشيد .. من ني رو تو شکم سانديس فرو کردم .. و تو ليمو ترش را در ماء شعير فشار دادي
«او» زخمي شد .. من نزديک بود دلم بسوزد .. و تو جاي نيش پشه را خاراندي
«او» شيميايي شد .. من سرما خوردم .. و تو گلويت را صاف کردي
«او» لباس بيمارستان پوشيد .. من جلو آينه پيراهن تازه ام را نگاه کردم .. و تو به دنبال مايو امريکايي ميدان محسني را زير پا گذاشتي
«او» به اتاق عمل رفت .. من به اتاق پذيرايي رفتم .. تو به اتاق بازرگاني رفتي که شير خشک وارد کني
«او» شهيد شد .. من خواب ظهرم رو از دست دادم .. و تو دمر روي تخت افتادي و اروغ زدي
«او» به اقيانوسي از نور افتاد .. من زير چراغ مدادي به تماشاي ويترين ايستادم .. و تو مه شکن بنزت را در تونل کندوان روشن کردي
«او» هنوز يک آرزوي بزرگ است .. من . . . .. و تو

                        Image and video hosting by TinyPic

در فکه کاری ناتمام داشت که می باید انجامش می داد. صدای بچه های گردان کمیل را می شنید که همت را صدا می زدند «حاجی، سلام ما را به امام برسان. بگو عاشورایی جنگیدیم.» و گریه ی همت را که ملتمسانه سوگندشان می داد « تو را به خدا تماستان را قطع نکنید. با من حرف بزنید، حرف بزنید.»
کریم نجوا را می دید که از کنار بچه ها می دوید و می خندید: «بچه ها! دیر و زود دارده، اما سوخت و سوز نداره».... یکی می افتاد، یکی بلند می شد. یک آب می خواست، زمین تشنه بود، آسمان تشنه بود، فریاد عطش کران تا کران را در بر می گیرد... و سید داشت برنامه ی عاشوراییش را می ساخت.

تصاویری از شهید اوینی:

                                   

 

                                     

                                      

                                                         

«... اکنون اگر ایران را قدرتی هم سنگ بزرگ ترین قدرت های جهان می شناسند نه از آن است که ما صاحب تکنولوژی پیشرفته تری هستیم یا گام های بلندی در زمینه توسعه اقتصادی برداشته ایم... این قدرت الهی است که همه دنیا را دیر یا زود مسخر اعتقادات ما خواهد کرد و پرچم اسلام را بر فراز همه ی بلندی های عالم به اهتزاز در خواهد آورد. تسخیر قلوب مردم حق طلب جهان و صدور انفلاب با پیشرفت های تکنولوژی میسر نیست، با تبعیت از این فرمان قرآنی میسر است که حکم « فَاستَقِم کَما ُامِرَتَ و مَن تابَ مَعَکَ» و کسی اهل استقامت است که از خود گذشته باشد.

خود پرستی ریشه همه ترس هاست. انسانی که از گرسنگی وحشت دارد، با اولین محاصره اقتصادی تسلیم می شود. آدمی که از جان خودش می ترسد، با اولین تهدید به زانو می افتد و از حقوق خویش در می گذرد. همه قدرت های جهنمی دنیا اکنون شب و روز در اندیشه اندک نقطه ی ضعف و انفصام کار ما را پیدا کنند و از همان نقطه بر ما فشار بیاورند.هیچ یک از تجربیاتی که درباره ی انقلاب های دیگر داشته اند، در مورد ما کارگر نبوده و حیله ها یکی پس از دیگری شکست خورده است. این عروه الوثقایی که ما بدان تمسک جسته ایم چیست و در کجاست؟ سپاه پیروزمند اسلام که اکنون بزرگ ترین قدرت جهان است، این قدرت عظیم را از کجا کسب کرده است؟... جواب روشن است:

« حبّ نفس با خود پرستی ریشه ی همه وابستگی هاست و نفی آن منشأ همه قدرت هاست.»

بالعکس در جهان امروز خودپرستی را منشأ همه خیرات می دانند.تفکر اومانیستی که تفکری ازغالب انسان امروز است، بر خلاف انچه اکثراً پنداشته اند، نه تنها انسان را در جایگاه حقیقی خویش نمی نشاند بلکه او را به سوی خود پرستی می راند. سود پرستی انسان امروز ناشی از خود پرستی اوست و همان طور که می دانیم، منفعت گرایی و سودپرستی بنیان اقتصاد سرمایه داری است، و بدون هیچ اغراقی می توان گفت که تمدن امروز ساختار نهادهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی خویش تماماً بر همین بنیان پی افکنده است».

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 15:36  توسط ٍاقی   | 

همت از نگاه اوینی ....

من هرگز اجازه نمی دهم که صدای

حــاج همـــت

در درونم گم شود اين سردار خيبر، قلعه قلب مرا نيز فتح کرده است.

شهيد سيد مرتضی آوينی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 18:39  توسط ٍاقی   |