تبليغاتX
عروج - خاطراتی از سردار شهیدترکی



 

                             

خاطرات

محمد کاظم پندار:
آنقدر خستگی ناپذیر بود که شب وروز را به هم میدوخت. عصرها اسلحه را بر میداشت و به طرف دشمن میرفت و از نیروهای دشمن شکارمی کرد.

قنبرعلی کریمی:
یکی از نیروهای تحت امردر حین نگهبانی احساس خطر میکند وشهید ترکی را خبر می سازد. ترکی پس ازبررسی اوضاع رو به رزمنده ی بسیجی میگوید ترسیدید؟ عیبی ندارد من هم میترسم ولی سعی کنید کم کم شجاعت را بیاموزید."بعد هم روی خاکریز رامسطح میکند و همانجا میخوابدتا به نیروهای بسیجی بیاموزد که باید جرئت لازم را کسب کنند.


سبزعلی کیانی:
ما از كودكي تقريباً با هم بوديم تا اينكه من از هرچگان عازم راستاب شدم. در حدود دو سال از هم جدا بوديم تا به خدمت اعزام شديم. بعد از چهارماه آموزش ايشان به گارد جاویدان انتقال يافت و من به تیپ هوابرد شيراز رفتم. سه ماه خدمت كردم و بعد فرار كردم در تهران مخفي بودم، ولي با شهيد هميشه در تماس بودم. يك روز كه به مرخصي آمده بود با من خيلی دعوا كرد. چنان عصباني شد كه مي‌خواست مرا بزند .در حالي كه در تمام اين مدت من هيچ وقت او را اینگونه در حال عصبانيت نديده بودم. اين شهيد چنان صبور و بزرگ مرد بود كه اگر بزرگترين اهانت را به او مي‌كردند، هيچ‌ وقت ناراحت نمي‌شد و با خنده جواب مي‌داد. موقعي كه سر من فرياد كشيد كه چرا از خدمت فرار كردي؟ من در جواب گفتم :من هرگز به يك فرد خائن خدمت نمي‌كنم.منظورم شاه بود. ايشان با همان روي خنده جواب دادند : شما به وطن خدمت مي‌كنيد نه به فرد. من به ايشان گفتم: شما اگر به وطن خدمت مي‌كنيد چرا جاي ديگر را انتخاب نكرديد؟ چرا رفته‌ايد گارد ؟ شهيد چنان خنده‌اي كرد كه صداي خنده‌اش مدتی طول كشيد. بعد به من گفت: داداش مسلمان بودن شماها در چشمتان است.!!شماها اسلام را از روي ديد ظاهري مي‌نگريد و همين ديد ظاهري است كه سرتان را به باد خواهد داد .درحالي كه هيچ خدمت مثبتي انجام نداده‌ايد. من دوباره گفتم :براي اينكه سرباز مخصوص خدا يگان (لقب فرعون ایران شاه خائن) نيستم. من حاضرم بميرم و سرباز گارد نشوم. ايشان دوباره خنديد و گفت: آقاي قهرمان تو، مو را مي‌بيني و من پیچش مو . من به خاطر سه چيز گارد را انتخاب كردم. اول بخاطر اينكه در آنجاي دورة تكاوري و رنجري مي‌بينم .دوم به خاطر آشنائي با فنون ديگري كه بجز سربازان گارد، سربازهاي ديگر از آن بي‌نصيب هستند. سوم آنكه با افراد كه در آنجا هستند آشنائي كامل داشته‌باشم.
من دوباره گفتم آنهايي كه در آنجا هستند تمام سر تا پا يك كرباس هستند. همه شان فدائيان شاه و خانواده او مي‌باشند. شهيد دوباره خنده‌اي كرد و گفت: آيا در دادگاه حق هم اين نظر را مي‌دهي؟ گفتم: چطور؟دستهايش را به من نشان داد و گفت تمام انگشتان من يك اندازه هستند؟ من ‌گفتم: انگشت كار خداست. ايشان گفتند: آنها هم بندگان خدا هستند. از آنجا كه من از حقيقت دور بودم چيزی از حرفهايش درك نكردم و سكوت اختيار كردم. مدتی بعد گفتم شما يك سرباز هستيد ،نمي‌توانيد از جريان داخلي گارد با خبر باشيد. ايشان گفت پس داداشت رانشناخته‌اي!! من در آنجا چنان خود را جاي كرده ام كه خود شاه بيچاره هم نمي داند چه كاري به سر ش خواهم آورد. گفتم: مثلاً چه كار؟ گفت: تازه‌گي چند بيت شعر نوشته‌ام كه خيلي پسند كرد است.
چنان مرا از خود مي داند كه حرفهاي خصوصي را هم از من پنهان نمي‌كند. ولي از آنجائي كه اين شهيد ديد وسيعی داشت، من نتوانستم درك كنم. این مواردرا كه براي شما مي‌نويسم ؛بعدازشهادت ایشان است ودر زمان حیاتش راضی به افشاء این حقایق نمی شد. بعد از دوران خدمت در سازمان برنامه وبودجه تهران استخدام شد .اوايل ماهي ده تومان حقوق مي‌گرفت تا بعد شد 400 تومان در حالي كه هفتصد تومان اجاره خانه مي داد.
هر موقع حقوق مي‌گرفت من مي‌ديدم كه مقداری ازآن را كنار مي‌گذاشت و مي‌گفت اين مال فلاني كه نام نامش را نمي‌برم چون زنده است و اين مقدار هم مال فلاني . من با او رفتم بازار و قدري چاي و پارچه ‌خريد و گفت: اين هم مال پدر و مادر و خواهر م .اين شهيد مظلوم چنان گذشت از خود نشان مي‌داد كه در بعضي مواقع من گريه مي‌كردم و مي‌گفتم: حسين تو خانه نمي‌خواهي؟ زندگي نمي‌خواهي؟ چرا قدري هم به فكر خود نيستي!! پدر شما به اندازه كافي دارد. از آن گذشته برادرانت همه پول دارند و دركويت هستند ،آنها بدهند. در جواب به من مي‌گفت: برادرانم زن‌ دارند، بچه‌ دارند و آنهايي كه زن ندارند بايد زن بگيرند و سروسامان پيدا كنند. وانگهي سوال برادر را از من نخواهند كرد.!!من به دنيا نيامده‌ام كه سربار جامعه باشم .من به دنيا آمده ام كه باري از دوش بيچاره‌گان بردارم و چون هدف اينست از خود شروع مي‌كنم و تو اگر مي‌خواهي هميشه زنده باشي كاري مي‌كنم، قدري امتحان كن و اگر سود بردي ادامه بده و اگر ضرر كردي ادامه نده. آن شهيد هميشه به من مي‌گفت: ما از خود نيستيم. ما ما ل ديگران هستيم. تو خود را بساز، كاري به ديگر نداشته باش كه چه كار مي كند تو فقط راه خدا را برو. چیزی که خدا فرموده است. اين شهيد در هيچ موقع زمان به خود فكر نمي‌کرد.اوهمیشه می گفت:دوست داشتم چنان قدرتی داشتم که ظلم را خرد مي‌كردم و حق مظلوم را مي‌گرفتم و حرفي هم كه مي‌زد ثابت مي‌كرد. براي اينكه من خدمت شما حرف‌هاي اين شهيد مظلوم را ثابت كنم به يك نمونه اشاره مي‌كنم شاهد زنده و حاضري توانيد برويد تحقيق كنيد هم فرد موردنظر را من نام مي‌برم که محفوظ است. اين شخص اوايل معتاد بود به حشيش و فرد بي‌بندوباري بود. تا اين كه روزی ديدم حسين گفت: يك مغازه خريدم. من گفتم شما اداره مي‌رويد يا مغازه داري مي‌كنيد؟ ايشان گفتند: چه ضرري دارد. من يك اداری هستم وشاید فرداي بي‌كار شوم.خوب كار مي‌كنم . بعد از مدتي متوجه شدم كه شخص موردنظر را شريك كرده است .در جائي كه ما هيچ‌گونه سنخیت ونسبتی با اين فرد نداشتیم. و اين فرد يكي از بستگانش میلياردر بود.که آن فرد را از مغازه اش بيرون كرده بود .من گفتم حسين اين كار تو خوب نيست ،مردم حرف در‌مي‌آورند. من مي‌دانم تو به خاطر خدا اين كار را مي‌كني. ولي زخم زبان مردم را چه كار مي‌كني؟ چه زحماتي كه اين شهيد مظلوم به پاي اين فرد كشيد. تا يك روز مادر همان شخص به حسين جسارت کرد!!حرف ناشایست اين زن چنان ضربه به سر من كوبيد كه هنوز هم فراموش نمي‌كنم .در حالي كه اگر حسين نبود خدا مي‌داند كه اين فرد چگونه به خاري مي‌افتاد .من چنان گريه كرده بود كه تمام چشمانم باد كرده بود. شهيد از من پرسيد چي شده است؟ من از روي ناراحتي گفتم: خدا مرا بكشد تا ديگر نه اين حرفها را بشنوم و نه كارهاي بي‌خود تو را ببينم ؛من از دست تو چه خاكي به سرم بريزم !؟شهيد خنده‌اي كرد و گفت :خاك ايران بهترين خاكهاي جهان است. چقدر مي‌خواهي تا برايت بياورم .من خيلي ناراحت بودم چون تاب و تحمل اين كه حرف پشت سر او بزنندرا نداشتم. با گريه گفتم: تو بی غیرتی!! دوباره خنده‌اي کرد و بازوانش را به من نشان داد و گفت: اين هم غیرت مگر كوري!! من دوباره گفتم: اي كاش كور بودم! اي كاش كر بودم! آخر تا كي؟ تو چرا نمي‌خواهي بفهمي! يك كس كه مي خواهد خود را چاه بيندازد، چرا تو مانع مي شوی!! فاميل او به او اعتنا نمي‌کنند! آيا او خدا را نمي‌شناسد. فقط تو يكي که ازروستای خراب شده هرچگان آمده ایی؛ خداشناس هستی. باز خنده‌اي كرد و گفت: من خدا را مي‌شناسم و تمام جانداران از گياه حیوان و انسان، همه موجود خدا هستند. تو هنوز بچه هستي! تا صدسال ديگر هم اگر عمر كني باز هم بچه هستي!! آدم اگر بخواهد با حرف مردم زندگي كند –پل بعد از رودخانه است. كسي كه به خاطر خدا كاري مي‌كند چه باك از حرف بنده‌خدا. تو هنوز خدا را نشناخته‌اي! من گفتم :آره خداشناس فقط تويي!! در جواب گفت: اگر خدا
ر امي‌شناختي مثل يك بچه به خاطر چند كلمه حرف خاله‌زنانه گريه نمي‌كردي. برو جلو آيينه قيافه خود را ببين .چنان گريه كرده‌اي كه از شکل آدميت خارج شده‌اي. بله آن شهيد مظلوم قلبي پر از مهر علي(ع) داشت. او حسين بود حسين‌وار زيست و حسين‌وار فدا شد. اينكه در ادامه خاطرات لقب مظلوم به ايشان داده‌ام براي اينكه هر تهمتی كه به ايشان مي‌زدند با خنده جواب مي‌داد.
خاطره‌ديگري كه از اين شهيد دارم ؛ آمدم شهركرد وایشان را در سپاه ملاقات كردم. بعد از احوال‌پرسي معمولي، گفتند: فلاني چه كار مي‌كند؟ منظورش همان فرد معتادی بود که شهید اورا حمایت کرده بود ونجات داده بود. گفتم: حالش خوب است. گفت: وضع مالي اش چطور؟ گفتم: تازه‌گي يك جفت فرش خريده 20 هزار تومان. گفت: نقد يا نسيه؟ گفتم: مي‌گويند نقد. چنان خوشحال شد كه بي اختيار دست به آسمان بلند كرد و گفت: خدايا شكر .بعد رو كرد به من و گفت: داداش اگر بيايي و به من بگویي كه فلاني در تهران خانه براي خود خريده است ؛بهترين مژدگاني را پيش من داري . او عاشق خدا بودو به خدا پيوست.
سبزعلی کیانی
9/11/1360


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387;ساعت 18:9;  توسط ٍاقی ;  |